ات ویو مثل همیشه از اونکابوس لعنتی بیدار شد
ا.ت ویو : مثل همیشه از اونکابوس لعنتی بیدار شد ؛
باورش نمیشد که هنوزم بعد ۱۴ سال هنوز که هنوزه اون کابوس رو میدید .
اون یه کابوس معمولی نبود ؛ خواب روز تولدش رو میدید که مادرش تو اوتن تولد هدیه ی خیلی عجیبی بهش داده بود ؛ اون هدیه خودکشی مادرش بود .
دیگه واقعا نمیدونست چیکار کنه ؛ از جاش بلند شد و به سرویس بهداشتی رفت ، تو آینه نگاهی به خودش انداخت ؛ صورتی بسیار سفید مثل پرنسس ها و سیاهی زیر چشمی مثل جادوگر ها . کار های لازمو کرد و به فرم جدیدش نگاه کرد ؛ چون تو خانواده ی نسبتا پول داری به دنیا اومده بود پدرش دنبال بهترین دانشگاه واسه ی دخترش بود .
اکن یه یفته دیر تر از همه به مدرسه میرفت .
چون داشت دیر میشد و نمی خواست روز اول دیر کنه سریع حاضر شد و رفت طبقه ی پایین . به پدرش سلام کردو بدون هیچ حرف اضافه ای سوار ماشین شد و به راننده گفت اونو به سمت دانشگاه ببره
وقت وارد شد ...
خمار نمونید خوشگلا 😊
باورش نمیشد که هنوزم بعد ۱۴ سال هنوز که هنوزه اون کابوس رو میدید .
اون یه کابوس معمولی نبود ؛ خواب روز تولدش رو میدید که مادرش تو اوتن تولد هدیه ی خیلی عجیبی بهش داده بود ؛ اون هدیه خودکشی مادرش بود .
دیگه واقعا نمیدونست چیکار کنه ؛ از جاش بلند شد و به سرویس بهداشتی رفت ، تو آینه نگاهی به خودش انداخت ؛ صورتی بسیار سفید مثل پرنسس ها و سیاهی زیر چشمی مثل جادوگر ها . کار های لازمو کرد و به فرم جدیدش نگاه کرد ؛ چون تو خانواده ی نسبتا پول داری به دنیا اومده بود پدرش دنبال بهترین دانشگاه واسه ی دخترش بود .
اکن یه یفته دیر تر از همه به مدرسه میرفت .
چون داشت دیر میشد و نمی خواست روز اول دیر کنه سریع حاضر شد و رفت طبقه ی پایین . به پدرش سلام کردو بدون هیچ حرف اضافه ای سوار ماشین شد و به راننده گفت اونو به سمت دانشگاه ببره
وقت وارد شد ...
خمار نمونید خوشگلا 😊
- ۷۲
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط