{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حالِ‌آدَم‌کِه‌دَست‌خودَش‌نیست

حالِ‌آدَم‌کِه‌دَست‌خودَش‌نیست
عَکسی‌میبینَد،
خَطی‌می‌خوانَد
خَنده‌هایی‌‌می‌شِنود
اصلن‌هیچی‌هَم‌نَشده‌یِ‌هُو‌دِلش‌ریش‌می‌شَود حالا‌بیا‌وُدُرستَش‌کُن
آدمِ‌دِلگیر‌مَنطق‌سَرش‌نمی‌شَود
برایِ‌آن‌ها‌کِه‌رَفته‌اند‌آن‌ها‌کِه‌نیستند
می‌گِریَد‌دِلتنگ‌می‌شَود
حَتی‌بَرایِ‌آنها‌کِه‌هَنوز‌نیامَده‌اند
دل‌کِه‌بلرزَد‌دیگر‌هیچ‌چیز‌سرِ‌جای‌دُرستش‌نیست
این‌وقت‌ها‌انگار‌کنارِخیابانی‌پُر‌تَردُدایستادِه‌ای
تا‌مجالِ‌عُبور‌پیدا‌کنی
هَم‌صَبوری‌می‌خواهَد‌هَم‌آرامِش‌که‌هیچکُدام نیست‌آدَم‌تَصادُف‌می‌کنَدبا‌یِک‌اتوبوس
خاطره‌هایِ‌مَست‌؛باز‌هَم‌نِمی‌خواهی‌باشی...؟!
۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠─۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠۠

#hadisehbano💜
دیدگاه ها (۱)

لبهای من ...پیشانی تُ ...سجده میکنم عشقت را که ،...قلب پاکت ...

و تو يك روز مى فهمىبعد از من هر كه پرسيد عشق چيستبه دورها خي...

نمیگم‌ کاش هیچ وقت نمیشناختمت میگم کاش همونجوری که شناخته بو...

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ می گذرد،ﻋﺎﺷﻖ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐهﺗﺼﺎﺩﻓ...

پارت

نقاشی همسایه کوچک

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط