مهرو
پارت 34
نیم ساعت از رفتن آصف نگذشته بود تلفن شان زنگ خورد بی حواس به شماره رو تلفن جواب داد ...
بله
مجتبی پشت خط سکوت کرد چقدر سخت بود صحبت کردن با این دختر دایی ..
دوباره صدای مهرو اومد... بله؟؟
مجتبی اگه دست نمیجنباند گوشی رو قطع میکرد ...
مهرو ...
مهرو هعییی کشید دستش گذشت رو قلبش مجتبی بود به خونه زنگ زده ...
س...سلام ...
مجتبی خنده ای کرد
سلام موش کوچولو ...
ازش دلگیر بود اتفاقا الان که صدای مجتبی رو شنید لبش شروع به سوزش کرد ...
دیدم امشب نیومدی ...
بابا اجازه نداد ...
تنهایی دیگه ...
تنهام ...
میخای تنها نباشی ..
دلم میخواست منم بیام ...
خوب کاری کردی نیومدی ...
اخم کرد آخه دلش تنگ بود
آخه دلم میخاست کنار صدف باشم ...
پیش داداش صدف چی ...
خندید
این پسر حرف زدن هم بلد بود ..بلد بود خنده به لبش بیاره پس ..
بگم دم در خونتونم در باز میکنی ...
مهرو ذوق کرد چرا اومدی ...
اومدم ... اومدم دیگه ..
زبونش نچرخید بگه دلم خواستت اومدم ...
آخه بابا و مامان نیستن چجوری در باز کنم ... همسایه به مامانم بگن چی ...
مجتبی گوشه لبش جوید کسی نمیفهمه در باز کن ...
#مهرو
نیم ساعت از رفتن آصف نگذشته بود تلفن شان زنگ خورد بی حواس به شماره رو تلفن جواب داد ...
بله
مجتبی پشت خط سکوت کرد چقدر سخت بود صحبت کردن با این دختر دایی ..
دوباره صدای مهرو اومد... بله؟؟
مجتبی اگه دست نمیجنباند گوشی رو قطع میکرد ...
مهرو ...
مهرو هعییی کشید دستش گذشت رو قلبش مجتبی بود به خونه زنگ زده ...
س...سلام ...
مجتبی خنده ای کرد
سلام موش کوچولو ...
ازش دلگیر بود اتفاقا الان که صدای مجتبی رو شنید لبش شروع به سوزش کرد ...
دیدم امشب نیومدی ...
بابا اجازه نداد ...
تنهایی دیگه ...
تنهام ...
میخای تنها نباشی ..
دلم میخواست منم بیام ...
خوب کاری کردی نیومدی ...
اخم کرد آخه دلش تنگ بود
آخه دلم میخاست کنار صدف باشم ...
پیش داداش صدف چی ...
خندید
این پسر حرف زدن هم بلد بود ..بلد بود خنده به لبش بیاره پس ..
بگم دم در خونتونم در باز میکنی ...
مهرو ذوق کرد چرا اومدی ...
اومدم ... اومدم دیگه ..
زبونش نچرخید بگه دلم خواستت اومدم ...
آخه بابا و مامان نیستن چجوری در باز کنم ... همسایه به مامانم بگن چی ...
مجتبی گوشه لبش جوید کسی نمیفهمه در باز کن ...
#مهرو
- ۱.۹k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط