دیار کهن
دیــــار کهن𓅃
«سودابه و سیاوش»
در روزگاری که کیکاووس، شاه ایران، بر تخت نشسته بود، شاهی از سرزمین همسایه، کاووس را به مهمانی خواند. او دختری داشت به نام سودابه، با زیبایی خیرهکننده و دلی سرکش. هنگامی که چشمان سودابه به سیاوش، پسر جوان و نیکسیرت کیکاووس افتاد، دل باخت و او را خواستگار خود کرد.
کیکاووس که خیر و صلاح پسر را میدید، با این ازدواج موافقت کرد. سیاوش، شاهزادهای بود با سیمایی چون ماه و روحی پاک، که از هر آلودگی دور بود. اما سودابه، با آن جادوی نگاه و خواهشهای نفسانیاش، سودای دیگری در سر داشت.
آرزوی ناممکن سودابه
مدتی نگذشت که سودابه، شیفتهی سیاوش شد؛ نه چون پسری، که چون مردی جوان و دلربا. هرچه سیاوش با احترام و مهربانی با او رفتار میکرد، سودابه در آتش عشق خود میسوخت و از او جز کام دل خود نمیخواست.
روزها گذشت و سودابه، دلش تاب نیاورد. در خلوتی، رو به سیاوش کرد و از عشق پنهانیاش گفت؛ از آرزوهایی که در دل میپروراند. سیاوش، با شنیدن این سخنان، رنگش پرید. نه از ترس، که از اندوه و شرم. او سودابه را چون مادر خود میدید و این سخنان، او را سخت آزرده کرد.
سیاوش با لحنی اندوهگین اما استوار پاسخ داد:
«ای بانوی من، من تو را چون مادر خویش میدانم.
این سخنان از تو دور است و مرا شرمنده میکند.
اگر راهی جز این نباشد، من جان خود را فدای شرافت میکنم.»
چون سودابه، راهی جز پافشاری نیافت، نقشه کشید. به شاه کیکاووس چنین گفت که سیاوش به او نظر ناروا داشته است. شاه، از شنیدن این سخن، سخت دلآزرده شد و سیاوش را در تنگنا قرار داد.
سیاوش که از این افترا و دروغ رنج میبرد، و نمیخواست میان پدر و همسر پدر بایستد، راهی جز ترک دیار ندید. او گفت: «اگر راستی را میخواهید، مرا به آتش بیازمایید.»
شاه، دستور داد آتشی عظیم برپا کنند. سیاوش، با دلی آرام و ایمانی استوار، قدم در میان شعلههای سوزان نهاد. اما چه معجزهای! آتش نه تنها او را نسوزاند، بلکه چون باغی پر از گل و ریاحین، در اطرافش شکوفا شد.
این بود گواهی پاکی سیاوش. اما دلِ شاه، هنوز در بندِ شک و تردید بود، یا شاید هم تسلیمِ خواهشهای سودابه.
سیاوش، که دیگر جای ماندن در دربار پدر نمیدید، از کیکاووس اجازه گرفت و آهنگِ سرزمینِ توران کرد؛ دیاری که دشمن دیرینهی ایران بود. او با دلی پر از اندوه، اما با کولهباری از شرافت و وفاداری، از ایران رفت تا زندگی تازهای را در غربت آغاز کند
،،،
دخترا داستان بعدیو میخوام بزارم به انتخاب شما،شما بگین داستان بعدی چی باشه،حالا این داستان میخواد از شاهنامه باشه یا از افسانه های دیگه ایرانی
«سودابه و سیاوش»
در روزگاری که کیکاووس، شاه ایران، بر تخت نشسته بود، شاهی از سرزمین همسایه، کاووس را به مهمانی خواند. او دختری داشت به نام سودابه، با زیبایی خیرهکننده و دلی سرکش. هنگامی که چشمان سودابه به سیاوش، پسر جوان و نیکسیرت کیکاووس افتاد، دل باخت و او را خواستگار خود کرد.
کیکاووس که خیر و صلاح پسر را میدید، با این ازدواج موافقت کرد. سیاوش، شاهزادهای بود با سیمایی چون ماه و روحی پاک، که از هر آلودگی دور بود. اما سودابه، با آن جادوی نگاه و خواهشهای نفسانیاش، سودای دیگری در سر داشت.
آرزوی ناممکن سودابه
مدتی نگذشت که سودابه، شیفتهی سیاوش شد؛ نه چون پسری، که چون مردی جوان و دلربا. هرچه سیاوش با احترام و مهربانی با او رفتار میکرد، سودابه در آتش عشق خود میسوخت و از او جز کام دل خود نمیخواست.
روزها گذشت و سودابه، دلش تاب نیاورد. در خلوتی، رو به سیاوش کرد و از عشق پنهانیاش گفت؛ از آرزوهایی که در دل میپروراند. سیاوش، با شنیدن این سخنان، رنگش پرید. نه از ترس، که از اندوه و شرم. او سودابه را چون مادر خود میدید و این سخنان، او را سخت آزرده کرد.
سیاوش با لحنی اندوهگین اما استوار پاسخ داد:
«ای بانوی من، من تو را چون مادر خویش میدانم.
این سخنان از تو دور است و مرا شرمنده میکند.
اگر راهی جز این نباشد، من جان خود را فدای شرافت میکنم.»
چون سودابه، راهی جز پافشاری نیافت، نقشه کشید. به شاه کیکاووس چنین گفت که سیاوش به او نظر ناروا داشته است. شاه، از شنیدن این سخن، سخت دلآزرده شد و سیاوش را در تنگنا قرار داد.
سیاوش که از این افترا و دروغ رنج میبرد، و نمیخواست میان پدر و همسر پدر بایستد، راهی جز ترک دیار ندید. او گفت: «اگر راستی را میخواهید، مرا به آتش بیازمایید.»
شاه، دستور داد آتشی عظیم برپا کنند. سیاوش، با دلی آرام و ایمانی استوار، قدم در میان شعلههای سوزان نهاد. اما چه معجزهای! آتش نه تنها او را نسوزاند، بلکه چون باغی پر از گل و ریاحین، در اطرافش شکوفا شد.
این بود گواهی پاکی سیاوش. اما دلِ شاه، هنوز در بندِ شک و تردید بود، یا شاید هم تسلیمِ خواهشهای سودابه.
سیاوش، که دیگر جای ماندن در دربار پدر نمیدید، از کیکاووس اجازه گرفت و آهنگِ سرزمینِ توران کرد؛ دیاری که دشمن دیرینهی ایران بود. او با دلی پر از اندوه، اما با کولهباری از شرافت و وفاداری، از ایران رفت تا زندگی تازهای را در غربت آغاز کند
،،،
دخترا داستان بعدیو میخوام بزارم به انتخاب شما،شما بگین داستان بعدی چی باشه،حالا این داستان میخواد از شاهنامه باشه یا از افسانه های دیگه ایرانی
- ۵۱۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط