{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. به لب هایم مزن قفل خموشی

. به لب هایم مزن قفل خموشی
که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را
کزین سودا دلی آشفته دارم

منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دارم

سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرت ها سر آمد روزگارم
دیدگاه ها (۱)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

مزن بر لبانم قفل خموشی که در دل قصه ناگفته دارم ز پایم باز ک...

به لبهایم مزن قفل خموشیکه در دل قصه ای ناگفته دارمز پایم باز...

به لبهایم مزن قفل خموشیکه در دل قصه ای ناگفته دارمز پایم باز...

به لب هایم مزن قفل خموشیکه در دل قصه ای ناگفته دارمز پایم با...

به لب هایممزن قفل خموشیکه در دل قصه ای ناگفته دارمز پایم باز...

به لبهایم مزن‌ قفل خموشیکه در دل قصه ای ناگفته دارمز پایم با...

به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای نا گفته دارمز پایم ب...

به لبهایم مزن قفل خموشیکه در دل قصه ای ناگفته دارمز پایم باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط