زندگیم بدون تو مثل اتاقی تاریکه part
زندگیم بدون تو مثل اتاقی تاریکه … ( part 1 )
مرد با چهره ای جدی و پوکر که نمیشد هیچ احساسی رو از چهرش تشخیص داد وارد مهمونی شد ..
میتونست نگاه دخترای زیادی رو روی خودش حس کنه ، به قدری زیبا بود که حتی دخترای فامیلشون هم ارزو بودن باهاش رو داشتن اما برای مرد اون دخترا ذره ای اهمیت نداشتن ، پس فقط به مسیرش ادامه داد و گوشه ای از خونه بی سر و بی صدا ایستاد و فقط منتظر بود تا زمان بگذره و مهمونی به پایان برسه ..
همینطور که در کمال سکوت و ارامش گوشه ای ایستاده بود که دختر عمش به سمتش حرکت کرد و رو به روش ایستاد و نیشخندی زد و با تمسخر گفت :
‘ پسر دایی جون ، نامزدت کو ؟ نیاوردیش ؟
نا خوداگاه بغض گلوش رو چنگ زد .. اما سعی کرد چیزی از حال بدش توی چهرش پدیدار نشه و وجهش رو خراب نکنه پس سرش رو بالا اورد و با صورتی جدی و لحنی اروم که به کمی عصبانیت و غم اغشته بود لب زد :
_ همین راهی که اومدی رو برگرد ، حوصلتو ندارم
‘ چیشدهه پسر دایی خوشگلم ؟
دستش رو بالا اورد تا صورت مرد رو لمس کنه اما مینهو به سرعت دستش رو محکم گرفت و فشرد ، حالا با لحنی که عصبانیت درش موج میزد با صدایی بلند تر گفت :
_ این لوندیات رو من جواب نمیده ، من از دخترای هرزه متنفرم و دفعه اخرت باشه سعی میکنی دست نجستو بزنی بهم ، حالام گمشو نبینمت
دستش رو محکم رها کرد ، دختر بدون زدن حرف اضافه ای با چهره ای اویزون به سمت صندلی خودش رفت ..
مرد دیگه توان تحمل این مهمونی رو نداشت ، مخصوصا الان که فکر دخترک عزیزش ذهنش رو تسخیر کرده بود …
با همون وجه جذاب و شیکش از مهمونی خارج و وارد ماشین لوکس شد ..
بعد از اینکه مطمئن شد هیچکس جز خودش این اطراف نیست سرش رو روی فرمون قرار داد و به گلوله های اشک تجمع یافته ی تو چشمش اجازه ریزش داد ..
حدود یک ربع فقط اشک می ریخت ، بدون بیان کردن جمله ای تنها با به یاد اوردن خاطراتش اشک می ریخت .. دیگه طاقت نداشت ، دیگه غرور و وجهش واسش مهم نبود فقط میخواست صدای دختر رو بشنوه ، به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکرد و تنها باید با دختر حرف می زد .. از خود بی خود شده بود و فقط باید انجامش میداد .. گوشیش رو از توی جیبش در اورد و شماره دختر رو وارد کرد .. دستش رو بی تردید روی تماس زد و منتظر پاسخ دختر شد که …
مرد با چهره ای جدی و پوکر که نمیشد هیچ احساسی رو از چهرش تشخیص داد وارد مهمونی شد ..
میتونست نگاه دخترای زیادی رو روی خودش حس کنه ، به قدری زیبا بود که حتی دخترای فامیلشون هم ارزو بودن باهاش رو داشتن اما برای مرد اون دخترا ذره ای اهمیت نداشتن ، پس فقط به مسیرش ادامه داد و گوشه ای از خونه بی سر و بی صدا ایستاد و فقط منتظر بود تا زمان بگذره و مهمونی به پایان برسه ..
همینطور که در کمال سکوت و ارامش گوشه ای ایستاده بود که دختر عمش به سمتش حرکت کرد و رو به روش ایستاد و نیشخندی زد و با تمسخر گفت :
‘ پسر دایی جون ، نامزدت کو ؟ نیاوردیش ؟
نا خوداگاه بغض گلوش رو چنگ زد .. اما سعی کرد چیزی از حال بدش توی چهرش پدیدار نشه و وجهش رو خراب نکنه پس سرش رو بالا اورد و با صورتی جدی و لحنی اروم که به کمی عصبانیت و غم اغشته بود لب زد :
_ همین راهی که اومدی رو برگرد ، حوصلتو ندارم
‘ چیشدهه پسر دایی خوشگلم ؟
دستش رو بالا اورد تا صورت مرد رو لمس کنه اما مینهو به سرعت دستش رو محکم گرفت و فشرد ، حالا با لحنی که عصبانیت درش موج میزد با صدایی بلند تر گفت :
_ این لوندیات رو من جواب نمیده ، من از دخترای هرزه متنفرم و دفعه اخرت باشه سعی میکنی دست نجستو بزنی بهم ، حالام گمشو نبینمت
دستش رو محکم رها کرد ، دختر بدون زدن حرف اضافه ای با چهره ای اویزون به سمت صندلی خودش رفت ..
مرد دیگه توان تحمل این مهمونی رو نداشت ، مخصوصا الان که فکر دخترک عزیزش ذهنش رو تسخیر کرده بود …
با همون وجه جذاب و شیکش از مهمونی خارج و وارد ماشین لوکس شد ..
بعد از اینکه مطمئن شد هیچکس جز خودش این اطراف نیست سرش رو روی فرمون قرار داد و به گلوله های اشک تجمع یافته ی تو چشمش اجازه ریزش داد ..
حدود یک ربع فقط اشک می ریخت ، بدون بیان کردن جمله ای تنها با به یاد اوردن خاطراتش اشک می ریخت .. دیگه طاقت نداشت ، دیگه غرور و وجهش واسش مهم نبود فقط میخواست صدای دختر رو بشنوه ، به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکرد و تنها باید با دختر حرف می زد .. از خود بی خود شده بود و فقط باید انجامش میداد .. گوشیش رو از توی جیبش در اورد و شماره دختر رو وارد کرد .. دستش رو بی تردید روی تماس زد و منتظر پاسخ دختر شد که …
- ۵۸۹
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط