چشمهایت راکه دیدم حس وحالم جان گرفت
چشمهایت راکه دیدم حس وحالم جان گرفت
دیده شدروشن چراغش دل بخود درمان گرفت
ازنگاهت آنچنان سرشار گشتم کز ازل
گوییاطبعم حیات ازچشمه ی ایشان گرفت
دیدگانم بعداز این دیدار ابری گشت وبعد
درخفابودم که چشمم تر شدو باران گرفت
کاش میشد درکنارت زندگی را سر کنم!
کاشکی میشد که ازوصلت سخن گویم به دل
کاش میگفتم که هجر روی او پایان گرفت
بی تو زندان است دنیا زندگی سخت است سخت!
کاش میشد وصل تو از زندگی آسان گرفت
مصرع آخر چ گویم بهتر از این
کاش میشد قابی ازعکست به لوح جان گرفت
دیده شدروشن چراغش دل بخود درمان گرفت
ازنگاهت آنچنان سرشار گشتم کز ازل
گوییاطبعم حیات ازچشمه ی ایشان گرفت
دیدگانم بعداز این دیدار ابری گشت وبعد
درخفابودم که چشمم تر شدو باران گرفت
کاش میشد درکنارت زندگی را سر کنم!
کاشکی میشد که ازوصلت سخن گویم به دل
کاش میگفتم که هجر روی او پایان گرفت
بی تو زندان است دنیا زندگی سخت است سخت!
کاش میشد وصل تو از زندگی آسان گرفت
مصرع آخر چ گویم بهتر از این
کاش میشد قابی ازعکست به لوح جان گرفت
- ۷۹۳
- ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط