{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانواده ی من (از زبان چیوری)

خانواده ی من (از زبان چیوری)
پارت دوم
سه ماه از اون روز عجیب گذشته بود ما دیگه به اینکه مادری نداریم که برامون مهربانی کنه عادت کردیم بابا مامورت طولانی نمی رفت تا پیش ما باشه ♡☆
یه روز بابا اومد ناراحت و درمانده
ازش پرسیدم:«بابا جون چی شدهچرا نگرانی؟!.»
یوریچی:«هیچی نیست عزیزم برو بازی کن فقط....فقط من دیگه از طرف سپاه ماموریت نمیرم هروقت که بشه میتونم شیاطین را بکشم.»
من:«یعنی بیشتر پیشمون میمونی نکنه اکارو یا اکاری خیلی دلتنگت میشن که تو اینجوری شدی قول میدم مثل مامان باهاشون رفتار کنم تا تو استراحت کنی یا بری بیرون:»
یوریچی:«نه..... نیاز نیست اینکارو کنی به هر حال هر انسانی تا یه سنی کار میکنه من هم میخوام از الان به بعد بیشتر با بچه هام باشم.»

میدونستم بابا دروغ میگه شک نداشتم اما بابا به همین راحتی واقعیت را نمی گه رفتم پیش اکاری و اکارو و بهشون گفتم بابا اومده خوشحال شدن و رفتند یه دفعه اکاری وایساد روبه من کرد و پرسید:«چیوری حالت خوبه؟ تو فکری میشه بهم بگی.»
گفتم:«کمی با بابا حرف زدم ولی مطمئن هستم که بابا دروغ میگه اخه سپاه یه دفعه این نظرو به بابایی نمیگه.»
همه چیو برا اکاری گفتم اکاری هم تایید کرد و با صورتی خندون گفت:«بابا خیلی خسته میشه خوبه که پیش ماست ولی الان که بیشتر اینجاست اکارو شبو روز بغل باباس مثل یه کوالا😂.»
شروع کردیم به خندیدن و رفتیم سمت بابا شاید اون روز سخت بود اما جوک های اکاری همه چیز بدو نابود کرد
دیدگاه ها (۵)

فیلیمی از اینستاگرام

خانواده ی من(از زبان چیوری) پارت سومــــــــــــــــــــــــ...

هرچی بیشتر نگاه میکنم عجیب میشه موزان و انمو بالا رو پله هان...

آی×شیطان کش

بازگشت بی نام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط