پارت ۴
یک سال بعد
ویو یونجو: امروز دومین بار بود که تو دانشگاه حالم بد شد ، از یک سال پیش که به سئول اومدیم فهمیدم ، چون حالم بد شده بود رفتم دکتر و معلوم شد خیلی وقته مشکل قلبی دارم ولی به داداشم نگفتم به اندازه کافی برای کارش نگران هست نمیخواستم نگران منم باشه
امروز یادم رفته بود قرص هام رو بخورم و قلبم تیر کشید ولی سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم تا داداشم نفهمه ازوقتی اومدیم سئول باداداشم پیش اعضاش زندگی میکنیم(الان یونجو ۱۸سالشه)
نفس عمیق کشیدم و کلید رو تو در چرخوندم
یونجو: من برگشتم
کوک: سلام یونجو اومدی!
یونجو: سلام کوک
بقیه کجان؟
کوک: سر تمرین. تو ام برو تو اتاقت استراحت کن تا غذا آماده شده
یونجو: باشه
و رفتم سمت اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت حالم خوب نبود ولی نمیخواستم کسی بفهمه یکم خوابیدم بلکه حالم خوب شه
....کنیم ساعت بعد
با صدای تهیونگ از خواب بیدار شدم
تهیونگ: یونجو بیا پایین غذا حاضره ،. یونجو با توام
یونجو: الان میام داداش
بلند برم پایین که قلبم تیر کشید دستم رو گذاشتم روش ، نفسم بند اومده بود دوزانو رو زمین افتادم و سخت نفس میکشیدم
تهیونگ: پس کجا موندی دختر ، دوساعته دارم صدات میکنم!
جین: یونجو با تواییم هااا!
یونجو : من. الان. میام ( بریده بریده)
و رفتم پایین
تهیونگ: وقتی صدات میکنم آنقدر دیر جواب نده !
یونجو: چشم
..... ادامه داره#
#فیک #فیک #فیکشن
ویو یونجو: امروز دومین بار بود که تو دانشگاه حالم بد شد ، از یک سال پیش که به سئول اومدیم فهمیدم ، چون حالم بد شده بود رفتم دکتر و معلوم شد خیلی وقته مشکل قلبی دارم ولی به داداشم نگفتم به اندازه کافی برای کارش نگران هست نمیخواستم نگران منم باشه
امروز یادم رفته بود قرص هام رو بخورم و قلبم تیر کشید ولی سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم تا داداشم نفهمه ازوقتی اومدیم سئول باداداشم پیش اعضاش زندگی میکنیم(الان یونجو ۱۸سالشه)
نفس عمیق کشیدم و کلید رو تو در چرخوندم
یونجو: من برگشتم
کوک: سلام یونجو اومدی!
یونجو: سلام کوک
بقیه کجان؟
کوک: سر تمرین. تو ام برو تو اتاقت استراحت کن تا غذا آماده شده
یونجو: باشه
و رفتم سمت اتاقم و خودمو پرت کردم رو تخت حالم خوب نبود ولی نمیخواستم کسی بفهمه یکم خوابیدم بلکه حالم خوب شه
....کنیم ساعت بعد
با صدای تهیونگ از خواب بیدار شدم
تهیونگ: یونجو بیا پایین غذا حاضره ،. یونجو با توام
یونجو: الان میام داداش
بلند برم پایین که قلبم تیر کشید دستم رو گذاشتم روش ، نفسم بند اومده بود دوزانو رو زمین افتادم و سخت نفس میکشیدم
تهیونگ: پس کجا موندی دختر ، دوساعته دارم صدات میکنم!
جین: یونجو با تواییم هااا!
یونجو : من. الان. میام ( بریده بریده)
و رفتم پایین
تهیونگ: وقتی صدات میکنم آنقدر دیر جواب نده !
یونجو: چشم
..... ادامه داره#
#فیک #فیک #فیکشن
- ۶.۱k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط