پارت اون مثل یه فرشته مهربونه درحایلیکه تو مثل یه هیو
پارت¹⁷: اون مثل یه فرشته مهربونه، درحایلیکه تو مثل یه هیولا خودخواهی!
(ساعت: ۹:٠۵ صبح)
(جیمز🔮🕸)
دکتر صدام کرد
جواب دادم:(بله آقای دکتر..؟)
دکتر خلی آروم بهم گفت:(عااام درباره ی آقای کلارکه، لطفا بیاید داخل اتاق.)
رفتم داخل اتاق
دکتر:(هیچ علامتی از اون تیر تفنگ نیست، انگار نه انگار که تفنگی از وسط مغزشون رد شده... و.... آزمایش خون هم... همه چیش اوکیه ولی...)
نگران گفتم:(و.... ولی چی؟)
دکتر:(خون ـش پیش از حد تیرست، به سیاهی میزنه... و... خب این باید حتما یه چیزیش بالا یاپایین باشه ولی توی نتیجه آرزمایشش همه چیز نرمال و عادیه....!)
گفتم:(خب... این یعنی چی...؟)
دکتر گفت:(خب... باید حواستون بهش باشه؛ اگه حتی عادی ترین علائم بیماری های مربوط به خون رو داشت بیارینش تا ببینیم مشکل چیه...)
گفتم:(ب.... ب.... باشه...)
(ساعت ۱٠:٠٠ صبح)
(جیمز🔮🕸)
خونه کلارک بودیم و مثل همیشه سکوت برقرار بود... کلارک داشت قهوه میخورد... نمیدونم چجوری اون مزه تلخ قهوه رو تحمل میکرد... مثل همیشه از شدت خستگی زیر چشماش کبود بود و حوصله حرف زدن با هیچکسو نداشت...
یهو دیانا سکوت رو شکست:(من باید برم کارای خروج از اداره و.... شغلم رو انجام بدم...)
دست اورانوس رو هم گرفته بود
کلارک:(اورانوس رو کجا میبری...؟)
دیانا:(خب..... اون..... همممم....)
کلارک:(نکنه میخوای دخترمم ازم بگیری...؟)
دیانا:(نه... نه... ببین... اون هم به پدر احتیاج داره هم به مادر...)
کلارک بلند شد و داد زد:(ولی من پدر واقعیشم!)
انقدر صداش بلند بود که کل خونه لرزید
و یهو... دوباره سکوت شد... و فقط میتونستی نفسای کلارک رو بشنوی...
میتونستی اشک رو توی چشمای اورانوس ببینی...
کلارک رو به اورانوس کرد:(اورانوس.... دخترم.... منو. ... بیشتر.. دوست داری یا.... آقای.. دایسو رو...؟)
اورانوس:(آقای دایسو... اون سر مامانی داد نمیزنه و دوسش داره.... منو میبره پارک... برام یه عروسک هم گرفته... من اونو بیشتر دوست دارم...!اون بابای بهتریه! اون مثل یه فرشته مهربونه، در حالیکه تو مثل یه هیولا خودخواهی! یه هیولا هیچوقت نمیتونه بابای من شه...)
کلارک سکوت کرد....
دیانا هم بدون خداحافظی درو بست و رفت....
مثل همیشه سکوت برقرار بود، میتونستم قلب کلارکو تصور کنم... قلبش مثل یه شیشه که از پشت بوم یه خونه دویست طبقه میوفته پایین، شکسته؛ یا بهتره بگم پودر شده......
ادامهـ دارد....
حالمکلارک✓
بقیه پارت های رمان: https://wisgoon.com/c/1920495/
#سونیک #شدو #رمان #داستان #کمیک #Novel #Story #Comics #Sonic #shadow
(ساعت: ۹:٠۵ صبح)
(جیمز🔮🕸)
دکتر صدام کرد
جواب دادم:(بله آقای دکتر..؟)
دکتر خلی آروم بهم گفت:(عااام درباره ی آقای کلارکه، لطفا بیاید داخل اتاق.)
رفتم داخل اتاق
دکتر:(هیچ علامتی از اون تیر تفنگ نیست، انگار نه انگار که تفنگی از وسط مغزشون رد شده... و.... آزمایش خون هم... همه چیش اوکیه ولی...)
نگران گفتم:(و.... ولی چی؟)
دکتر:(خون ـش پیش از حد تیرست، به سیاهی میزنه... و... خب این باید حتما یه چیزیش بالا یاپایین باشه ولی توی نتیجه آرزمایشش همه چیز نرمال و عادیه....!)
گفتم:(خب... این یعنی چی...؟)
دکتر گفت:(خب... باید حواستون بهش باشه؛ اگه حتی عادی ترین علائم بیماری های مربوط به خون رو داشت بیارینش تا ببینیم مشکل چیه...)
گفتم:(ب.... ب.... باشه...)
(ساعت ۱٠:٠٠ صبح)
(جیمز🔮🕸)
خونه کلارک بودیم و مثل همیشه سکوت برقرار بود... کلارک داشت قهوه میخورد... نمیدونم چجوری اون مزه تلخ قهوه رو تحمل میکرد... مثل همیشه از شدت خستگی زیر چشماش کبود بود و حوصله حرف زدن با هیچکسو نداشت...
یهو دیانا سکوت رو شکست:(من باید برم کارای خروج از اداره و.... شغلم رو انجام بدم...)
دست اورانوس رو هم گرفته بود
کلارک:(اورانوس رو کجا میبری...؟)
دیانا:(خب..... اون..... همممم....)
کلارک:(نکنه میخوای دخترمم ازم بگیری...؟)
دیانا:(نه... نه... ببین... اون هم به پدر احتیاج داره هم به مادر...)
کلارک بلند شد و داد زد:(ولی من پدر واقعیشم!)
انقدر صداش بلند بود که کل خونه لرزید
و یهو... دوباره سکوت شد... و فقط میتونستی نفسای کلارک رو بشنوی...
میتونستی اشک رو توی چشمای اورانوس ببینی...
کلارک رو به اورانوس کرد:(اورانوس.... دخترم.... منو. ... بیشتر.. دوست داری یا.... آقای.. دایسو رو...؟)
اورانوس:(آقای دایسو... اون سر مامانی داد نمیزنه و دوسش داره.... منو میبره پارک... برام یه عروسک هم گرفته... من اونو بیشتر دوست دارم...!اون بابای بهتریه! اون مثل یه فرشته مهربونه، در حالیکه تو مثل یه هیولا خودخواهی! یه هیولا هیچوقت نمیتونه بابای من شه...)
کلارک سکوت کرد....
دیانا هم بدون خداحافظی درو بست و رفت....
مثل همیشه سکوت برقرار بود، میتونستم قلب کلارکو تصور کنم... قلبش مثل یه شیشه که از پشت بوم یه خونه دویست طبقه میوفته پایین، شکسته؛ یا بهتره بگم پودر شده......
ادامهـ دارد....
حالمکلارک✓
بقیه پارت های رمان: https://wisgoon.com/c/1920495/
#سونیک #شدو #رمان #داستان #کمیک #Novel #Story #Comics #Sonic #shadow
- ۶.۳k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط