{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن قدر بی حوصله بودم

آن قدر بی حوصله بودم
که زدم آینه را شکستم!
چقدر اینجا یک نفر هم
زیاد به نظر می آید
و تنهایی، شلوغ است!
دارم پیچ و مهره هایم را
یکی یکی باز می کنم...
دوست دارم خودم را
ببرم پس بدهم!
#رسول_ادهمی
دیدگاه ها (۱۲)

•سکوت کردمبرای گفتن خیلی حرف داشتمولی سکوت کردم...!•‌‌‌

بعضي چيزا رو به شوخي ميگيریتا فقط دردش كمتر باشه!... ‌

دردم به جان رسید و طبیبم پدید نیستدارو فروش خسته دلان را دکا...

چشمم نخورد آباز این عمر پر شکستاین خانه را تمامی پی روی آب ب...

چند وقت پیش توجهم به تفاوت جنس پول ها جلب شدقضیه از این قرار...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت 6تاریکی همانند خشم بر تن اف...

پارت‌۱۸Love‌وقتی‌ به فروشگاه ها رسیدیم خالی از جمعیت بود یع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط