𝒫𝒶𝓇𝓉 ③①
𝒫𝒶𝓇𝓉 ③①
$ رفتن همون کلابی که نامجون امشب میخواست اونجا عملیات انجام بده و ربکا رو دستگیر کنه....
& خدای من.... من من باید بیام اونجا
$ نه نیا! جون تو هم به خطر میفته!فقط جیمین رو خبر کن... زود باش
& اوکیه اوکیه ... اما کوک خودت چی؟
$ بعد توضیح میدم همه چی رو.....
∆ توی ون مشکی مخصوص منتظر موقعیت بودیم که با دیدن یونگی و بورام که وارد کلاب میشدن رنگ از رخم پرید.... خدای من! اینا اینجا چیکار میکنن؟؟؟؟
+ باورم نمیشد ربکا همچین آدمی باشه.... از چشمی در افرادی رو میدیدم که فقط توی تلویزیون به عنوان مجرم های خطرناک ازشون یاد میشد.... ترسیده قدمی به عقب رفتم که با برخورد به شخصی فاتحه خودم رو خوندم.... اگه میگرفتنم قطعا میمیردم....
~افکار بَده توی دهنش در حال گسترش بود که حس کرد قراره در مقابلش باز بشه و با ترس چشماش رو بست اما مچ دستش کشیده بود و گوشه تاریک راهرو توی حصار دست های یونگی مخفی شد.....
+ بلافاصله در باز شد و ربکا و تیمش سراسیمه اومدن بیرون....با ترس گفتم « یو... یونگی * گریه
- گریه نکن لعنتی این چه کاری بود کردی ؟؟؟ میدونستی اگه میدیدنت چی میشد؟؟؟؟ بورام دعا کن سالم نرسیم عمارت....
+ به پیرهن مشکی یونگی چنگ زدم و خودم رو بیشتر بهش چسبوندم.... صدای نفس های عصبیش به گوشم میرسید اما چیزی نمیگفت... با ویبره رفتن گوشیم سریع درش اورد و با دیدن اسم کوک سریع جواب داد
+ الو کوک
$ اوه یونگی تو و بورام برای چی رفتید توی کلاب؟؟؟؟ الان کجایید؟
+ کوک نامجون عملیات رو شروع کرده ؟...
$ اره.... فقط محض رضای خدا بگو کجایی!
+ طبقه بالا.... توی راهرو
$ همونجا بمونید الان میام...
+ چند دقیقه بعد از اون تماس فقط صدای شلیک گلوله و جیغ و داد به گوش میرسید....اما ظاهرا امشب قرار بود کلی غافلگیر بشم! وقتی کوک اومد و اونو توی اون روپوش پلیس دیدم شُک دوم امشب هم تکمیل کرد... کوک تو...
$ الان وقت این حرفها نیست.... یونگی بریم
+ دست بورام رو گرفتم و پشت سر کوک رفتیم پایین.... حواسم به اطراف بود که یه وقت غافلگیر نشیم.... با خروج مون از کلاب نامجون سریع اومد پیشمون
∆ وای خدای من سالمین؟ ؟؟؟
+ اره... معذرت میخوام همتون رو توی دردسر انداختم!
∆ مهم نیست.... همه رو دستگیر کردیم اما ربکا و رئیس شرکت رقیبتون فرار کردن.... این دفعه به خیر گذشت اما دیگه این کار رو نکنید.... اه راستی جیمین و کوک قراره بیان توی شرکت تا مراقب شما باشن... نگرانم بهتون آسیبی بزنن....
∆ ممنونم نامجونا....
علامت جیمین= §
§ نامجونا متاسفانه گمشون کردیم اما فیلم دوربین ها رو پاک کردم تا بعد چکش نکنن....
استایل کوک رو پارت بعد میزارم
$ رفتن همون کلابی که نامجون امشب میخواست اونجا عملیات انجام بده و ربکا رو دستگیر کنه....
& خدای من.... من من باید بیام اونجا
$ نه نیا! جون تو هم به خطر میفته!فقط جیمین رو خبر کن... زود باش
& اوکیه اوکیه ... اما کوک خودت چی؟
$ بعد توضیح میدم همه چی رو.....
∆ توی ون مشکی مخصوص منتظر موقعیت بودیم که با دیدن یونگی و بورام که وارد کلاب میشدن رنگ از رخم پرید.... خدای من! اینا اینجا چیکار میکنن؟؟؟؟
+ باورم نمیشد ربکا همچین آدمی باشه.... از چشمی در افرادی رو میدیدم که فقط توی تلویزیون به عنوان مجرم های خطرناک ازشون یاد میشد.... ترسیده قدمی به عقب رفتم که با برخورد به شخصی فاتحه خودم رو خوندم.... اگه میگرفتنم قطعا میمیردم....
~افکار بَده توی دهنش در حال گسترش بود که حس کرد قراره در مقابلش باز بشه و با ترس چشماش رو بست اما مچ دستش کشیده بود و گوشه تاریک راهرو توی حصار دست های یونگی مخفی شد.....
+ بلافاصله در باز شد و ربکا و تیمش سراسیمه اومدن بیرون....با ترس گفتم « یو... یونگی * گریه
- گریه نکن لعنتی این چه کاری بود کردی ؟؟؟ میدونستی اگه میدیدنت چی میشد؟؟؟؟ بورام دعا کن سالم نرسیم عمارت....
+ به پیرهن مشکی یونگی چنگ زدم و خودم رو بیشتر بهش چسبوندم.... صدای نفس های عصبیش به گوشم میرسید اما چیزی نمیگفت... با ویبره رفتن گوشیم سریع درش اورد و با دیدن اسم کوک سریع جواب داد
+ الو کوک
$ اوه یونگی تو و بورام برای چی رفتید توی کلاب؟؟؟؟ الان کجایید؟
+ کوک نامجون عملیات رو شروع کرده ؟...
$ اره.... فقط محض رضای خدا بگو کجایی!
+ طبقه بالا.... توی راهرو
$ همونجا بمونید الان میام...
+ چند دقیقه بعد از اون تماس فقط صدای شلیک گلوله و جیغ و داد به گوش میرسید....اما ظاهرا امشب قرار بود کلی غافلگیر بشم! وقتی کوک اومد و اونو توی اون روپوش پلیس دیدم شُک دوم امشب هم تکمیل کرد... کوک تو...
$ الان وقت این حرفها نیست.... یونگی بریم
+ دست بورام رو گرفتم و پشت سر کوک رفتیم پایین.... حواسم به اطراف بود که یه وقت غافلگیر نشیم.... با خروج مون از کلاب نامجون سریع اومد پیشمون
∆ وای خدای من سالمین؟ ؟؟؟
+ اره... معذرت میخوام همتون رو توی دردسر انداختم!
∆ مهم نیست.... همه رو دستگیر کردیم اما ربکا و رئیس شرکت رقیبتون فرار کردن.... این دفعه به خیر گذشت اما دیگه این کار رو نکنید.... اه راستی جیمین و کوک قراره بیان توی شرکت تا مراقب شما باشن... نگرانم بهتون آسیبی بزنن....
∆ ممنونم نامجونا....
علامت جیمین= §
§ نامجونا متاسفانه گمشون کردیم اما فیلم دوربین ها رو پاک کردم تا بعد چکش نکنن....
استایل کوک رو پارت بعد میزارم
- ۹۳۲
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط