{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به خواب از آن نرود چشم خسته‌ام تا صبح،

به خواب از آن نرود چشم خسته‌ام تا صبح،
که همچو مرغ شب افسانه گوی خویشتنم،

به روزگار چنان رانده گشتم از هر سوی،
که مرگ نیز نخواند بسوی خویشتنم!

«رهی معیری»
دیدگاه ها (۳)

گر همچو من افتادهٔ این دام شوی،ای بس که خراب باده و جام شوی،...

خلفت افلاک از برای حسین(ع) است،جلوه خورشید از جلای حسین (ع) ...

بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم،تا به صدخاطره با چتر خیانت ...

هر که شدت حلقهٔ در، زود برد حقه زر،خاصه که در باز کنی محرم د...

مرگ، در حقیقت همان خواب آشنا و شبانه‌ای است که هر شب تجربه‌ا...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودی چو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط