قمار عشق
«قمار عشق »
part 3
قمار باز معروفمون با قدم های بلندش بلخره میرسه به جونگکوک.
جلوی چشم های خون خالص رو صندلی مقابلش میشینه و یکی از اون نیشخندای معروفش رو میزنه:
- جئون جی کی..چخبرا؟
جونگکوک نوشیدنیشو برمیداره و جرعه ای مینوشه:
- کیم مینجی..چی شده که اومدی سر من؟ این دفعه من طُعمتم؟
مینجی میخنده اروم. به امگا های دور و بر جونگکوک نگاهی میندازه. کارت هایی که همیشه همراهش داشت رو برمیداره و بُر میزنه.
- بیا چند دست بازی کنیم..هوم؟
جونگکوک نیشخندی میزنه:
- شرط؟
- امگا دوست داری درسته؟
- هومم..اره!
- مخصوصا ازونایی که اَنdامشون عروسکیه و رایحه شیرین ملایم دارن!
- کیم مینجی منو خوب میشناسی!
مینجی میخنده اروم:
- یه دونه سراغ دارم! یه دونه توپشو!
- عالیه!
- و تو رو چی شرط میبندی جئون؟
- پول!...ده میلیار دلار پول!
چشم های مینجی ستاره ای میشن و بلا فاصله قبول میکنه و کارت ها رو پخش میکنه بین خودش و جونگکوک.
بعد از یکی دو ساعت و چند دست بازی دادن کارت ها، به نفع جونگکوک بازی به اتمام میرسه.
جونگکوک با لبخند که رو لبش بود به مینجی نگاه میکرد.
- هع! حتی قمار باز زرنگی مثل تو نتونست منو شکست بده!
و به امگا های دور و برش نگاه میکنه و ادامه میده:
-دیدید که چطوری باخت!
امگا ها که توجه جونگکوک رو میخواستن میخندن.
جونگکوک نگاهشو به قمارباز میده:
- خب درمورد شرطی که باهم بستیم..مشخصات اون امگا رو بگو
مین جی از اینکه باخته بود اعصبی بود...همیشه در مقابل جئون جونگکوک میباخت..فقط جئون جونگکوک!
مینجی چرخی به چشماش میده و تکیه میده به صندلیش. به جونگکوک نگاه میکنه:
- کیم تهیونگ....نوزده سالشه، تو دانشگاه هانسانگ درس میخونه..صبح های تعطیل میره کتابخونه ...تو روز های عادی هم عصر ها میره تا شب...کافیه جئون؟
مینجی جوری حرف میزد انگار نه انگار که رو پسرش شرط بسته بود و باخته بودتش!
- هروقت دوست داشتی برو سروقتش
جونگکوک که فهمیده بود مینجی رو پسر امگاش شرط بسته بود پوزخندی میزنه.
- کافیه. به زودی میرم سراغش..از آخرین روز ها کنار پسرت استفاده کن قمار باز!
جونگکوک بعد از اتمام حرفش بلند میشه از رو صندلیش و درحالی که محتوای داخل گیلاسشو مینوشید، به یکی از امگاهای دور برش علامت میده که بلند شه و باهاش بره تو یکی از اتاق های بار.
اون امگا که به خاطر اینکه جونگکوک انتخابش کرده بود خوشحال میشه و سریع سرشو به تایید تکون میده و بلند میشه همراه جونگکوک سمت پله ها میره تا به سالن بالای بار که شامل اتاق ها میشد، حرکت میکنه و داخل یکی از اتاق ها میشه. جونگکوک هم درحالی که با پوزخندی که رو Laب هاش جا خوش کرده بود و به اون امگا و نقشه هاش فکر میکرد داخل اتاق میشه.
part 3
قمار باز معروفمون با قدم های بلندش بلخره میرسه به جونگکوک.
جلوی چشم های خون خالص رو صندلی مقابلش میشینه و یکی از اون نیشخندای معروفش رو میزنه:
- جئون جی کی..چخبرا؟
جونگکوک نوشیدنیشو برمیداره و جرعه ای مینوشه:
- کیم مینجی..چی شده که اومدی سر من؟ این دفعه من طُعمتم؟
مینجی میخنده اروم. به امگا های دور و بر جونگکوک نگاهی میندازه. کارت هایی که همیشه همراهش داشت رو برمیداره و بُر میزنه.
- بیا چند دست بازی کنیم..هوم؟
جونگکوک نیشخندی میزنه:
- شرط؟
- امگا دوست داری درسته؟
- هومم..اره!
- مخصوصا ازونایی که اَنdامشون عروسکیه و رایحه شیرین ملایم دارن!
- کیم مینجی منو خوب میشناسی!
مینجی میخنده اروم:
- یه دونه سراغ دارم! یه دونه توپشو!
- عالیه!
- و تو رو چی شرط میبندی جئون؟
- پول!...ده میلیار دلار پول!
چشم های مینجی ستاره ای میشن و بلا فاصله قبول میکنه و کارت ها رو پخش میکنه بین خودش و جونگکوک.
بعد از یکی دو ساعت و چند دست بازی دادن کارت ها، به نفع جونگکوک بازی به اتمام میرسه.
جونگکوک با لبخند که رو لبش بود به مینجی نگاه میکرد.
- هع! حتی قمار باز زرنگی مثل تو نتونست منو شکست بده!
و به امگا های دور و برش نگاه میکنه و ادامه میده:
-دیدید که چطوری باخت!
امگا ها که توجه جونگکوک رو میخواستن میخندن.
جونگکوک نگاهشو به قمارباز میده:
- خب درمورد شرطی که باهم بستیم..مشخصات اون امگا رو بگو
مین جی از اینکه باخته بود اعصبی بود...همیشه در مقابل جئون جونگکوک میباخت..فقط جئون جونگکوک!
مینجی چرخی به چشماش میده و تکیه میده به صندلیش. به جونگکوک نگاه میکنه:
- کیم تهیونگ....نوزده سالشه، تو دانشگاه هانسانگ درس میخونه..صبح های تعطیل میره کتابخونه ...تو روز های عادی هم عصر ها میره تا شب...کافیه جئون؟
مینجی جوری حرف میزد انگار نه انگار که رو پسرش شرط بسته بود و باخته بودتش!
- هروقت دوست داشتی برو سروقتش
جونگکوک که فهمیده بود مینجی رو پسر امگاش شرط بسته بود پوزخندی میزنه.
- کافیه. به زودی میرم سراغش..از آخرین روز ها کنار پسرت استفاده کن قمار باز!
جونگکوک بعد از اتمام حرفش بلند میشه از رو صندلیش و درحالی که محتوای داخل گیلاسشو مینوشید، به یکی از امگاهای دور برش علامت میده که بلند شه و باهاش بره تو یکی از اتاق های بار.
اون امگا که به خاطر اینکه جونگکوک انتخابش کرده بود خوشحال میشه و سریع سرشو به تایید تکون میده و بلند میشه همراه جونگکوک سمت پله ها میره تا به سالن بالای بار که شامل اتاق ها میشد، حرکت میکنه و داخل یکی از اتاق ها میشه. جونگکوک هم درحالی که با پوزخندی که رو Laب هاش جا خوش کرده بود و به اون امگا و نقشه هاش فکر میکرد داخل اتاق میشه.
- ۱۰.۳k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط