{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی دانم چه می خواهم خدایا

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
بظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل دیوانه من
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدارا، بس کن این دیوانگی ها

فروغ فرخزاد

  
دیدگاه ها (۱)

آ تش به جانم میزند اندوه عشقتقلبم هنوزم در فراقت غمگساراستبع...

خــــــــــیلی وقــتهــ عادتــــــــــ

دﻟــــﻢ ...ﺑﺮﺍﮮ یک ﻧﻔﺮ تنگ است ...خیلـﮯ وقت است ،ﻧــــــــــ...

دلتون آفتابی انرژیتون مثبت قدمهاتون استوار امروزتون پرازاتفا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط