چشمان ا/ت که حالا پر از اشک شده بودند، بارها و بارها کلما
او نامه را با دقت داخل جیب لباسش گذاشت و تصمیم گرفت که به مارک و شاید حتی به ترسا اعتماد کند. اما هنوز، دلش نمیخواست به راحتی باور کند که تمام واقعیت را شنیده است.
---ا/ت که هنوز نامه را در دست داشت، چند لحظه بدون حرکت ایستاد. چشمان قهوهای او، که کمی سرخ شده بودند، با اشک پر شده بودند، اما او به آرامی دستش را به صورتش کشید و اشکهایش را پاک کرد. به خودش گفت: "حالا وقت گریه کردن نیست. باید کاری کنم."
او نامه را داخل جیبش گذاشت، با سرعت اتاقش را مرتب کرد و در را باز کرد. ته که بیرون در کشیک میداد، با دیدن حالتی رنجور و نگران در چهره ا/ت پرسید: "ا/ت، چیزی شده؟"
ا/ت به آرامی نفس عمیقی کشید و با لحنی آرام اما جدی گفت: "ته، میتونی یه لطف دیگه در حقم کنی؟"
ته که همچنان نگاهش پر از دقت و نگرانی بود، بدون هیچ تردیدی گفت: "هر چیزی که نیاز داشته باشی، فقط بگو."
---
شب به آرامی در قصر فرو رفته بود. ا/ت مثل همیشه به تخت خوابش رفت. لباس خواب حریر نازک و سفیدش زیر نور شمع درخششی آرام داشت. اما برخلاف هر شب، ذهنش بیقرار بود. او منتظر بود تا مطمئن شود که همه در قصر به خواب رفتهاند. وقتی سکوت کامل سالنها را فرا گرفت، ا/ت به آرامی از تخت بلند شد و با قدمهای نرم به سمت راهرویی رفت که به زیرزمین مخفی قصر منتهی میشد.
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.