{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی


من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی


خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی


ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی


در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی


من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی


از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی


دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی


ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

 
#رهی_معیری
دیدگاه ها (۱)

حتما که نباید هر روز گریه کرد.گاهی هم میشود به جای گریه کردن...

گفته بودم بی تو می میرم ، ولی این بار نهگفته بودی عاشقم هستی...

با تو گاهی قهر وگاهی نیز سازش میکنممن تمام راه ها را آزمایش ...

ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچصبر کم و بی تابی بسیار و دگ...

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط