{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدمش ...

دیدمش ...
خود لعنتیش بود ؛
همون لباسایه قدیمی و همون موهایه دیوونه کننده :)
جلوتر رفتم نگاهش کردم !!
عوض شُده بود
اون چهره یع بامزه به چهره ی خشن تبدیل شده بود !!
خواستم حرف بزنم که با سرعت از کنارم عبور کَرد :)
نه انگار که منو دیده نَه انگار منو میشناسِه ...
وقتی برگشتم دیدم یه کاغذ روی زمینه بازش کردم نوشته بود :
فراموش کردنت از مرگم بدتر بود...
دیدگاه ها (۲)

مردی خسیس تمام دارایی‌اش را فروخت و طلا خرید او طلاها را در ...

ﺧﺪﺍﻱِ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺩﻭﺭِ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ؛ ﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻠﻴﺴﺎ؛ ...

گاهی با خودم فکر میکنم چه شبهای طولانی دیگری در پیش دارم...خ...

تنهایی کافه رفتن را یاد بگیرتنهایی مهمانی رفتن راتنهایی سفر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط