🔸آخرهای آذر بود که آمد.
🔸آخرهای آذر بود که آمد.
رفتم استقبالش گفت میرود پسرش
را ببیند.
آمدیم دم خانه شان. سپرد بمانم
تا برگردد.
خیلی طول نکشید که برگشت.
از در که آمد بیرون پرسیدم:
🔺علی آقا! گل پسرت را دیدی؟
گفت: آره
گفتم:
🔻حالا به تو رفته یا به مادرش؟
گفت: نمی دانم
تعجبم را که دید ادامه داد:
🔺من که صورتش را نگاه نکردم،
فقط بغلش کردم همین.
انتظار هر جمله ای را ذاشتم ، الا این.
گفت :
ترسیدم نگاهش کنم،
محبتش نگذارد برگردم.
🌹شهید علی شرفخانلو🌹
🇮🇷eitaa.com/ghadir_ch
رفتم استقبالش گفت میرود پسرش
را ببیند.
آمدیم دم خانه شان. سپرد بمانم
تا برگردد.
خیلی طول نکشید که برگشت.
از در که آمد بیرون پرسیدم:
🔺علی آقا! گل پسرت را دیدی؟
گفت: آره
گفتم:
🔻حالا به تو رفته یا به مادرش؟
گفت: نمی دانم
تعجبم را که دید ادامه داد:
🔺من که صورتش را نگاه نکردم،
فقط بغلش کردم همین.
انتظار هر جمله ای را ذاشتم ، الا این.
گفت :
ترسیدم نگاهش کنم،
محبتش نگذارد برگردم.
🌹شهید علی شرفخانلو🌹
🇮🇷eitaa.com/ghadir_ch
۲۹۸
۲۵ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.