{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

#حضرت_حافظ
دیدگاه ها (۱)

گل_گلدان

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخت...

دوش می‌آمٖد و رخــساره برافروخته بود تـا کــجا بـاز دل غـمــ...

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخت...

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخت...

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخ...

غزل شماره 211 از مجموعه غزلیات حضرت حافظ . . . دوش می‌آمد و ...

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده‌ای سوخت...

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم..که نهانش نظری با من دلسوخ...

دوش می آمد و رخساره برافروخته بودتا کجا باز دل غمزده ای سوخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط