{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~



گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

دستش رو دراز کرد و موهای به‌هم‌ریخته‌ی نایون رو مرتب کرد و با لحن ملایمی گفت:

_ واقعا؟

نایون با ذوق سرش رو تند تکون داد:

_ آره! مخصوصا اون یکی که آخرش اژدها گربه داشت!

یونگی خندید، که جیمین ابرو بالا انداخت و گفت:

_ اژدها گربه نداشت، خودت وسط قصه اضافه‌اش کردی.

نایون با اعتماد به نفسِ کامل گفت:

_ خب بهترش کردم.

نامجون کوتاه خندید و جیمین بی‌اختیار پوزخند خیلی کوتاهی زد.

نایون فرصت رو غنیمت شمرد و خودش رو به پاهای جیمین چسبوند:

_ پس بمون دیگه...

جیمین چند لحظه ساکت بهش نگاه کرد.
بعد آه کوتاهی کشید و زمزمه کرد:

_ تو خیلی خوب بلدی آدمو گیر بندازی.

_ یعنی میمونی؟!

_ فقط یه قصه.

نایون از خوشحالی جیغ کوتاهی کشید و دستاش رو بالا برد:

_ یسسس!

بعد سریع دست جیمین رو گرفت و شروع کرد به کشیدنش سمت پله‌ها:

_ زود باش قبل اینکه خوابم ببره!

جیمین اجازه داد دختر کوچولو دستش رو بکشه.
از کنار مبل رد شد که نامجون با لبخند نگاهش کرد:

_ معلومه رئیس واقعی این خونه کیه.

جیمین بدون اینکه برگرده گفت:

_ حداقل این یکی مثل شما اعصابم رو خرد نمیکنه.

یونگی پوزخندی زد:

_ دروغگو.

جیمین این بار جواب نداد.
فقط نگاه کوتاهی به نایون انداخت که با هیجان جلوتر می‌دوید.
وارد اتاق که شدن.

نایون ناگهان وسط وایساد و برگشت سمتش، انگار که چیزی یادش افتاده باشه بهش گفت:

_ عمو جیمین!

جیمین روی یک زانوش براش نشست و با لبخند نگاهش کرد:

_ هوم؟

دخترک با انگشت اشاره اش به چشمای جیمین اشاره کرد و گفت:


_ چرا همیشه..چشمات غمگینه؟


جیمین لحظه‌ای از حرفش جا خورد، این دختر بچه بیشتر از سنش می‌فهمید و بهتر از هر کسی میدید:

_ میدونی، بعضی وقتا آدم بزرگا وقتی خسته میشن اینطوری میشن.

نایون کمی فکر کرد و گفت:


_ اما آپا وقتی از سر کار برمیگرده چشماش غمگین نمیشه!


جیمین به حرفش لبخند محوی زد و گفت:


_ من غمگین نیستم؛ فقط سنگینیِ چیزهایی که دیدم، هنوز توی پلک‌هام جا مونده.


نایون با چشمای درشتش نگاهش کرد:


_ پس چرا نمی‌بندیشون؟ شاید قلبِ آدم، قشنگ‌تر از چشم‌ها ببینه.


جیمین خنده‌ی کوتاهی به جوابش داد، اون دختر قطعا شبیه یونگیه، میدونه چه چیزی رو کجا بگه، و همین براش شیرینه.

با دستش موهای دختر رو بهم ریخت و جواب داد:

_ قلبم هنوز برای دیدنِ زیبایی‌ها، خیلی شکسته است.

مکث کوتاهی کرد و به موهای دخترک زل زد:

_ بریم برای قصه؟

نایون سریع با لبخند گنده ای تایید کرد:

_ باشه!

ادامه دارد...
شرط: لایک ۷۰. کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۷)

سلام عشقام میخواستم اطلاعی بهتون برم من امتحاناتم شروع شده و...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~نگاه بی تفاوتی بهش انداخت و با شدت ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²²...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~فرانک چون پشتش بهش بود با صداش برگش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁰...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~یونگی با صدای دخترش ایستاد، و آروم ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. دختر با گیجی به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط