ملایی در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غر
ملایی در گذر از راهی به گودال پر آبی افتاد و نزدیک بود غرق شود
شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند
یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت ای شیخ دستت را بده
ولی انگار نه انگار
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر
مرد دوباره گفت شیخ دستمو بگیر
ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند
مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی ندادند🌷
شروع به فریاد زدن و کمک خواستن کرد. چند نفری آن اطراف بودند
یکی کنار گودال خم شد و دستش را به سمت ملا گرفت و گفت دستت را به من بده
ملا از دادن دست خودداری کرد و مرد دومرتبه گفت ای شیخ دستت را بده
ولی انگار نه انگار
پیرمردی آنجا ایستاده و نگاه میکرد به فرد ناجی گفت:
نگو دستت را بده بگو دستمو بگیر
مرد دوباره گفت شیخ دستمو بگیر
ملا دستش را داد و از چاله بیرونش کشیدند
مرد ناجی از پیرمرد پرسید سّر این حکمت چه بود؟
گفت:
یادت باشد که ملا ها فقط عادت به گرفتن دارند و دست بگیرشان دراز است و در عوض هرگز چیزی به کسی ندادند🌷
- ۷۲۲
- ۱۴ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط