حس ناشناس
حس ناشناس🎀
پارت نمیدونم چند
از زبان نویسنده
آقای هندرسون به بچه ها گفت بزن بگردن و بچه ها ام این کار و کردن بچه های کلاس از هم جدا شدن و هر کدوم به یه قسمت از جنگل رفتن دامیان همینطور که داشت راه میرفت یاد کاری افتاد که می خواست با انیا کنه بعد با خودش گفت
دامیان تو ذهنش:چرا میخواستم انیا رو ببوسم!!!!!!!!نکنه که............نه نه نه نه نه امکان نداره خاک تو سرم شد که حالا چه گ.....و......ه.......ی بخورم چطوری بهش بگم
(داداش خیلی تند نمیری؟)
انیا ذهن دامیان و خوند و رفت پیشش
انیا:پسر دوم حالت خوبه به نظر میاد استرس داشته باشی
دامیان:مثله اینکه برگشتی به دنیای بچگیت نه؟،خب راستش استرس ندارم ولی یه چیزی ذهنم و شلوق کرده
انیا:چه عجب مثله ادم حرف زدی
دامیان:اگه بخای میتونم بازم تند رفتار کنم
انیا تو ذهنش:وای خدا چقدر اینطوری حرف زدنش و دوست دارم ای ننه خیلی خوبه،یا خدا چرا من این و گفتم چم شده نکنه...........نه نه نه نه نه الان چه غلطی کنم چطوری بهش بگم یا خدا
دامیان:انیا؟حالت خوبه رنگت پریده
انیا:چی ها آها اره اره خوبم فقط گرمه
دامیان:آها باشه،ام میخوای بریم پیشه بچه ها
انیا:باهم؟!!!!!!!!!!!!
دامیان:اگه بخای اره
انیا:باشه بریم
نکته:بچه ها شامل جولیکا و بکی و امیل و دوین میشه
از زبان انیا
با دامیان یا همون پسر دوم داشتیم می رفتیم پیش بچه ها من خیلی استرس داشتم که نکنه یه وقت سوتی بدم که دوسش دارم و از اینجور حرفا ولی خب جدا از همه اینا یعنی اونم دوسم داره اصلا دوس داشتن چطوریه حس عشق برام ناشناسه اصلا نکنه حسی که بهش دارم حس عشق نیست حالا از اینا بگذریم الان رسیدیم پیش بچه ها
من زود رفتم سمت بکی بکی به نظر خوشحال میومد چرا شو اصلا نمیدونم
از زبان دامیان
وقتی رسیدیم پیش بچه ها انیا زود رفت سمت اون خرگوش کثیف منم آروم رفتم سمت اون دوتا ادم فروش عوضی وقتی داشتم میرفتم سمتشون انیا اومد جلوم وایساد و گفت
انیا:بکی میگه هممون باهم بریم تو چادر جولیکا ام اونجاست میخوایم بازی کنیم
منم بهش گفتم:باشه الان میام
انیا رفت سمت چادر و منم رفتم سمت اون دوتا عوضی تا باهم بریم تو چادر
از زبان بکی
انیا اومد تو چادر و گفت دامیانمالان میاد فکر کنم میخواد با امیل و دوین بیاد آها اومدن وقتی همه نشستن من یه بطری آوردم برای بازی و اسم بازی و بهشون گفتم
از زبان نویسنده
بکی داشت بازی و توضیح میداد
بکی:خیلی خب اسم این بازی پنج ثانیهس اینطوریه که ما بطری و میچرخونیم و به هرکی افتاد اون دوتا حداقل باید پنج ثانیه لباشون رو هم باشه
بکی بطری و چرخوند افتاد به.................
خماری ای خماری😊😊😊
دوست داشتید؟😘
پارت نمیدونم چند
از زبان نویسنده
آقای هندرسون به بچه ها گفت بزن بگردن و بچه ها ام این کار و کردن بچه های کلاس از هم جدا شدن و هر کدوم به یه قسمت از جنگل رفتن دامیان همینطور که داشت راه میرفت یاد کاری افتاد که می خواست با انیا کنه بعد با خودش گفت
دامیان تو ذهنش:چرا میخواستم انیا رو ببوسم!!!!!!!!نکنه که............نه نه نه نه نه امکان نداره خاک تو سرم شد که حالا چه گ.....و......ه.......ی بخورم چطوری بهش بگم
(داداش خیلی تند نمیری؟)
انیا ذهن دامیان و خوند و رفت پیشش
انیا:پسر دوم حالت خوبه به نظر میاد استرس داشته باشی
دامیان:مثله اینکه برگشتی به دنیای بچگیت نه؟،خب راستش استرس ندارم ولی یه چیزی ذهنم و شلوق کرده
انیا:چه عجب مثله ادم حرف زدی
دامیان:اگه بخای میتونم بازم تند رفتار کنم
انیا تو ذهنش:وای خدا چقدر اینطوری حرف زدنش و دوست دارم ای ننه خیلی خوبه،یا خدا چرا من این و گفتم چم شده نکنه...........نه نه نه نه نه الان چه غلطی کنم چطوری بهش بگم یا خدا
دامیان:انیا؟حالت خوبه رنگت پریده
انیا:چی ها آها اره اره خوبم فقط گرمه
دامیان:آها باشه،ام میخوای بریم پیشه بچه ها
انیا:باهم؟!!!!!!!!!!!!
دامیان:اگه بخای اره
انیا:باشه بریم
نکته:بچه ها شامل جولیکا و بکی و امیل و دوین میشه
از زبان انیا
با دامیان یا همون پسر دوم داشتیم می رفتیم پیش بچه ها من خیلی استرس داشتم که نکنه یه وقت سوتی بدم که دوسش دارم و از اینجور حرفا ولی خب جدا از همه اینا یعنی اونم دوسم داره اصلا دوس داشتن چطوریه حس عشق برام ناشناسه اصلا نکنه حسی که بهش دارم حس عشق نیست حالا از اینا بگذریم الان رسیدیم پیش بچه ها
من زود رفتم سمت بکی بکی به نظر خوشحال میومد چرا شو اصلا نمیدونم
از زبان دامیان
وقتی رسیدیم پیش بچه ها انیا زود رفت سمت اون خرگوش کثیف منم آروم رفتم سمت اون دوتا ادم فروش عوضی وقتی داشتم میرفتم سمتشون انیا اومد جلوم وایساد و گفت
انیا:بکی میگه هممون باهم بریم تو چادر جولیکا ام اونجاست میخوایم بازی کنیم
منم بهش گفتم:باشه الان میام
انیا رفت سمت چادر و منم رفتم سمت اون دوتا عوضی تا باهم بریم تو چادر
از زبان بکی
انیا اومد تو چادر و گفت دامیانمالان میاد فکر کنم میخواد با امیل و دوین بیاد آها اومدن وقتی همه نشستن من یه بطری آوردم برای بازی و اسم بازی و بهشون گفتم
از زبان نویسنده
بکی داشت بازی و توضیح میداد
بکی:خیلی خب اسم این بازی پنج ثانیهس اینطوریه که ما بطری و میچرخونیم و به هرکی افتاد اون دوتا حداقل باید پنج ثانیه لباشون رو هم باشه
بکی بطری و چرخوند افتاد به.................
خماری ای خماری😊😊😊
دوست داشتید؟😘
- ۵.۸k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط