بر پیکر خسته ی من و بر روحِ پر آشوبم زخمهایی کهنه میش
بر پیکر خسته ی من و بر روحِ پر آشوبم زخمهایی کهنه میشدند که قادر بودند دستِ پر قساوتترین تازیانههای تاریخ را به دوستی بفشارند
عشق در وجودم چنان رو به تحلیل بود که معنای زندگی، تنها در فعلی خلاصه میشد که حتی داشتنش خیالی بود فرسنگها دور از ذهن
از اعماق یک گودالِ بزرگ و سیاه، دو چشم درشت از خوابی طولانی بیدار شده بودند تا شاهد سقوطِ کسی باشند که آنقدر درگیرِ ویرانی خودش بود که دیگر از هیچ چیزی حتی نبودن و نداشتن نمیترسید.نفس عمیقی کشیدم و به تاریکی با صلابتِ یک چاه گفتم سلام !!!!
عشق در وجودم چنان رو به تحلیل بود که معنای زندگی، تنها در فعلی خلاصه میشد که حتی داشتنش خیالی بود فرسنگها دور از ذهن
از اعماق یک گودالِ بزرگ و سیاه، دو چشم درشت از خوابی طولانی بیدار شده بودند تا شاهد سقوطِ کسی باشند که آنقدر درگیرِ ویرانی خودش بود که دیگر از هیچ چیزی حتی نبودن و نداشتن نمیترسید.نفس عمیقی کشیدم و به تاریکی با صلابتِ یک چاه گفتم سلام !!!!
- ۲۱۴
- ۰۴ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط