پارت ۴۱
پارت ۴۱
نام سناریوی:
《پرنسس دورگه من》
---
(اتاق جیمز. ساعاتی مانده به صبح.)
(نخوابیده. باز هم نخوابیده. پشت میز نشسته. دستهایش را روی هم قلاب کرده. به پنجره نگاه میکند. بیرون هنوز تاریک است. ماه رفته. صبح نیامده.)
(کتاب کلارا روی میز است. همان که برداشته بود بدون اجازه. حالا بازش کرده. صفحهای که برگ خشک شبدر سفید لای آن بود. نگاه میکند به خط کلارا. مرتب. کوچک. خوشخط.)
(انگشتش را میکشد روی کلمات. نمیخواندشان. فقط لمس میکند. انگار که میخواهد بفهمد چه حسی دارد نوشتههایش. چه حسی دارد خودش.)
· (با خودش، آرام) "خطش قشنگه... اینو دیشب گفتم. راست میگفتم."
(صفحات را ورق میزند. بیهدف. میرسد به جایی که کلارا حاشیهنویسی کرده. یک نقاشی کوچک. شبیه شکوفه مهتاب. زیرش نوشته: "۵۰۰ سال صبر برای چند شب دیده شدن. ارزشش را دارد؟")
(جیمز به نقاشی نگاه میکند. انگشتش را میگذارد روی سوال. زیر لب میگوید)
· "نمیدونم... تو بگو. ارزش داشت؟"
(جوابی نیست. فقط باد.)
(کتاب را میبندد. بلند میشود. میرود سمت شومینه. آتش دارد کم میشود. هیزمی برمیدارد. میاندازد توی آتش. شعله دوباره بلند میشود. نارنجی. گرم. صورتی کلارا را یادش میآورد وقتی عصبانی میشود. وقتی میگوید "ازت متنفرم".)
(لبخند کوچکی میزند. خودش هم نمیفهمد چرا.)
· "ازت متنفرم... هر بار میگی. شاید راست میگی. شاید منم از تو متنفر بودم ؟ یا هستم ."
میخندد
"مسئله این است بودم ؟ یا هستم ؟"
(پشتش را به شومینه میدهد. گرمایش را حس میکند. دستهایش را توی جیبش فرو میکند. عادت همیشگی.)
____
(اتاق جیمز. صبح زود.)
(هنوز هوا کامل روشن نشده. جیمز لباس رسمی پوشیده. جلوی آینه ایستاده. دستهایش را توی جیبش فرو کرده. به خودش نگاه میکند. همان نقاب همیشگی. سرد. بیاحساس.)
(در باز میشود. بدون کوبیدن. فقط مادرش این کار را میکند.)
(آدریانا وارد میشود. لباس مخمل مشکی. گردنبند یاقوت. موهای مرتب. چشمان تیز.)
(جیمز از آینه برنمیگردد. فقط نگاهش را توی آینه میاندازد به سمت مادرش.)
آدریانا: "صبح زود بیداری."
· "کار دارم."
آدریانا: "میدونم. شنیدم میخوای بری بخش شرقی. برای چه؟"
(جیمز آرام برمیگردد. صورتش هیچ احساسی ندارد.)
· "بازرسی."
آدریانا: "بازرسی؟ اون بخش رو هفته پیش بازرسی کردی."
· "دوباره میرم."
(آدریانا چند قدم جلو میآید. دستهایش را روی سینه قلاب میکند. نگاهش تیزتر.)
آدریانا: "جیمز. من مادر توام. میدونم کی داری دروغ میگی."
(جیمز چند ثانیه نگاهش میکند. بعد آرام میگوید)
· "مگه به من شک داری مادر؟"
(سکوت. آدریانا لبخندش میپرد. ولی عقب نمینشیند.)
آدریانا: "شک ندارم. نگرانم."
· "نیازی نیست."
آدریانا: "اتاق اون دورغه... شنیدم دیشب رفتی اونجا."
(جیمز ابرو بالا میاندازد. نه تعجب. نه نگرانی. فقط... بیتفاوتی.)
· "خبرهات سریع میرسه بهت."
آدریانا: "جواب سوال منو بده."
· "مگه به من اعتماد نداری مادر؟"
(آدریانا یک لحظه جا میخورد. این حرف را بارها از جیمز شنیده. هر بار که نمیخواهد جواب بدهد. هر بار که میخواهد حرف را قطع کند. و هر بار... کار میکند.)
(آدریانا نفس عمیقی میکشد. سعی میکند آرام باشد. نمیشود.)
آدریانا: "اتاق اون دورغه. کتابخونش. باغ شرقی. اینا ربطی به کارای سیاسی تو نداره."
· "من تعیین میکنم چه چیزی به کارام ربط داره."
آدریانا: "تو ولیعهدی. باید..."
· "مادر."
(صدایش سرد است. نه بلند. نه تند. فقط... قطع کننده.)
· "من برای کارای پادشاهی میرم. بازرسی. برنامهریزی. امنیت. اگه برات مهمه, برو از امپراتوری بپرس. فقط اون میتونه بازخواستم کنه. تو نه."
(آدریانا صورتش سفید میشود. از عصبانیت. از اینکه پسرش حرف حق میزند. از اینکه نمیتواند کاری کند.)
آدریانا: "من مادرتم."
· "میدونم. به خاطر همینه که جوابت رو میدم. اگه کس دیگه ای بود, الان رفته بود."
(برمیگردد سمت در. دستش را میگذارد روی دستگیره.)
آدریانا: "جیمز."
(میایستد. برنمیگردد.)
آدریانا: "مواظب خودت باش. اون دختر... خطرناکه."
(جیمز چند ثانیه سکوت میکند. بعد در را باز میکند.)
· "خطرناکتر از مادر خودم؟ نه. فکر نمیکنم."
(از اتاق بیرون میرود. در را میبندد. آدریانا تنها میماند. به در بسته خیره. دستهایش را گره میکند.)
آدریانا: (با خودش، زمزمه) "شبیه پدرش شده... هر روز بیشتر..."
ادامه دارد
نام سناریوی:
《پرنسس دورگه من》
---
(اتاق جیمز. ساعاتی مانده به صبح.)
(نخوابیده. باز هم نخوابیده. پشت میز نشسته. دستهایش را روی هم قلاب کرده. به پنجره نگاه میکند. بیرون هنوز تاریک است. ماه رفته. صبح نیامده.)
(کتاب کلارا روی میز است. همان که برداشته بود بدون اجازه. حالا بازش کرده. صفحهای که برگ خشک شبدر سفید لای آن بود. نگاه میکند به خط کلارا. مرتب. کوچک. خوشخط.)
(انگشتش را میکشد روی کلمات. نمیخواندشان. فقط لمس میکند. انگار که میخواهد بفهمد چه حسی دارد نوشتههایش. چه حسی دارد خودش.)
· (با خودش، آرام) "خطش قشنگه... اینو دیشب گفتم. راست میگفتم."
(صفحات را ورق میزند. بیهدف. میرسد به جایی که کلارا حاشیهنویسی کرده. یک نقاشی کوچک. شبیه شکوفه مهتاب. زیرش نوشته: "۵۰۰ سال صبر برای چند شب دیده شدن. ارزشش را دارد؟")
(جیمز به نقاشی نگاه میکند. انگشتش را میگذارد روی سوال. زیر لب میگوید)
· "نمیدونم... تو بگو. ارزش داشت؟"
(جوابی نیست. فقط باد.)
(کتاب را میبندد. بلند میشود. میرود سمت شومینه. آتش دارد کم میشود. هیزمی برمیدارد. میاندازد توی آتش. شعله دوباره بلند میشود. نارنجی. گرم. صورتی کلارا را یادش میآورد وقتی عصبانی میشود. وقتی میگوید "ازت متنفرم".)
(لبخند کوچکی میزند. خودش هم نمیفهمد چرا.)
· "ازت متنفرم... هر بار میگی. شاید راست میگی. شاید منم از تو متنفر بودم ؟ یا هستم ."
میخندد
"مسئله این است بودم ؟ یا هستم ؟"
(پشتش را به شومینه میدهد. گرمایش را حس میکند. دستهایش را توی جیبش فرو میکند. عادت همیشگی.)
____
(اتاق جیمز. صبح زود.)
(هنوز هوا کامل روشن نشده. جیمز لباس رسمی پوشیده. جلوی آینه ایستاده. دستهایش را توی جیبش فرو کرده. به خودش نگاه میکند. همان نقاب همیشگی. سرد. بیاحساس.)
(در باز میشود. بدون کوبیدن. فقط مادرش این کار را میکند.)
(آدریانا وارد میشود. لباس مخمل مشکی. گردنبند یاقوت. موهای مرتب. چشمان تیز.)
(جیمز از آینه برنمیگردد. فقط نگاهش را توی آینه میاندازد به سمت مادرش.)
آدریانا: "صبح زود بیداری."
· "کار دارم."
آدریانا: "میدونم. شنیدم میخوای بری بخش شرقی. برای چه؟"
(جیمز آرام برمیگردد. صورتش هیچ احساسی ندارد.)
· "بازرسی."
آدریانا: "بازرسی؟ اون بخش رو هفته پیش بازرسی کردی."
· "دوباره میرم."
(آدریانا چند قدم جلو میآید. دستهایش را روی سینه قلاب میکند. نگاهش تیزتر.)
آدریانا: "جیمز. من مادر توام. میدونم کی داری دروغ میگی."
(جیمز چند ثانیه نگاهش میکند. بعد آرام میگوید)
· "مگه به من شک داری مادر؟"
(سکوت. آدریانا لبخندش میپرد. ولی عقب نمینشیند.)
آدریانا: "شک ندارم. نگرانم."
· "نیازی نیست."
آدریانا: "اتاق اون دورغه... شنیدم دیشب رفتی اونجا."
(جیمز ابرو بالا میاندازد. نه تعجب. نه نگرانی. فقط... بیتفاوتی.)
· "خبرهات سریع میرسه بهت."
آدریانا: "جواب سوال منو بده."
· "مگه به من اعتماد نداری مادر؟"
(آدریانا یک لحظه جا میخورد. این حرف را بارها از جیمز شنیده. هر بار که نمیخواهد جواب بدهد. هر بار که میخواهد حرف را قطع کند. و هر بار... کار میکند.)
(آدریانا نفس عمیقی میکشد. سعی میکند آرام باشد. نمیشود.)
آدریانا: "اتاق اون دورغه. کتابخونش. باغ شرقی. اینا ربطی به کارای سیاسی تو نداره."
· "من تعیین میکنم چه چیزی به کارام ربط داره."
آدریانا: "تو ولیعهدی. باید..."
· "مادر."
(صدایش سرد است. نه بلند. نه تند. فقط... قطع کننده.)
· "من برای کارای پادشاهی میرم. بازرسی. برنامهریزی. امنیت. اگه برات مهمه, برو از امپراتوری بپرس. فقط اون میتونه بازخواستم کنه. تو نه."
(آدریانا صورتش سفید میشود. از عصبانیت. از اینکه پسرش حرف حق میزند. از اینکه نمیتواند کاری کند.)
آدریانا: "من مادرتم."
· "میدونم. به خاطر همینه که جوابت رو میدم. اگه کس دیگه ای بود, الان رفته بود."
(برمیگردد سمت در. دستش را میگذارد روی دستگیره.)
آدریانا: "جیمز."
(میایستد. برنمیگردد.)
آدریانا: "مواظب خودت باش. اون دختر... خطرناکه."
(جیمز چند ثانیه سکوت میکند. بعد در را باز میکند.)
· "خطرناکتر از مادر خودم؟ نه. فکر نمیکنم."
(از اتاق بیرون میرود. در را میبندد. آدریانا تنها میماند. به در بسته خیره. دستهایش را گره میکند.)
آدریانا: (با خودش، زمزمه) "شبیه پدرش شده... هر روز بیشتر..."
ادامه دارد
- ۷۱۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط