قصه ی عاشقی و نحسی تقدیر ٬ بِمانَد.
قصه ی عاشقی و نحسی تقدیر ٬ بِمانَد.
حکمت وفلسفه وقسمت وتفسیر ٬ بِمانَد.
گرچه داغش به دلم ماند .بِماند به کنار.
دل دیوانه شده بسته به زنجیر ٬ بِمانَد.
من که نا کام شدم از لب و از خال لبش.
طبع گرم عسل و اَنبه و انجیر ٬ بِمانَد.
هست در خاطرم آمد شبی در خوابم.
اینکه خوابم شده با خاطره درگیر ٬بِمانَد.
من بیچاره شدم عاشق خونین جگری.
که نگاهش زده بر چشم ترم تیر٬ بِمانَد.
کی قرار است نشانم بدهد زندگی آن رویش را؟
من که در اوج جوانی شده ام پیر ٬ بِمانَد.
روزها از پی هم رفت و خبر دار شدم!
یارمن رفت و نمی آید و شد دیر ٬ بِمانَد.
جرمم این بود به یک چشمک او خام شدم.
پای او نیست دراین حادثه در گیر ٬ بِمانَد.
خواب آشفته ی من ارزش تعبیر نداشت.
بگذارید نهان در دلِ تعبیر ٬ بِمانَد...
حکمت وفلسفه وقسمت وتفسیر ٬ بِمانَد.
گرچه داغش به دلم ماند .بِماند به کنار.
دل دیوانه شده بسته به زنجیر ٬ بِمانَد.
من که نا کام شدم از لب و از خال لبش.
طبع گرم عسل و اَنبه و انجیر ٬ بِمانَد.
هست در خاطرم آمد شبی در خوابم.
اینکه خوابم شده با خاطره درگیر ٬بِمانَد.
من بیچاره شدم عاشق خونین جگری.
که نگاهش زده بر چشم ترم تیر٬ بِمانَد.
کی قرار است نشانم بدهد زندگی آن رویش را؟
من که در اوج جوانی شده ام پیر ٬ بِمانَد.
روزها از پی هم رفت و خبر دار شدم!
یارمن رفت و نمی آید و شد دیر ٬ بِمانَد.
جرمم این بود به یک چشمک او خام شدم.
پای او نیست دراین حادثه در گیر ٬ بِمانَد.
خواب آشفته ی من ارزش تعبیر نداشت.
بگذارید نهان در دلِ تعبیر ٬ بِمانَد...
- ۵۳۶
- ۱۸ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط