{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوشه های امید

خوشه های امید
از شاخه های درختِ قلبم
آویزان بودند
و خورشیدِ ارزوهایم
بر فراز ذهنم
چون نگینی درخشان،
میدرخشید..
و ان روزها من چه شاداب
چه ارام
و چه خوش گمان بودم..
ناگهان روزی صاعقه ای از راه رسید..، و
خوشه های امید را
در قلب من سوزاند..
از ان روز به بعد
دگر هرگز
خورشید ارزوهایم طلوع نکرد..
و حال
من
چه مسکوتم !..
...
میدانی؟شاید
اشتباه از من بود
که گمان میکردم
آرامشِ آن روزهایم
ابدی ست..
دیدگاه ها (۲)

سلام خدای خوبمیادمه وقتی بچه تر بودم بیشتر سراغت میومدم.. او...

دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است.. ببار ای آسم...

#اتحادم_آرزوست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط