ای فاصلهی دو مرز روح و تنای لحظهی جاودانگی ، اسمت!ای قبلهی شبنشستگان ، چشمت!شب میشکندسجّادهی زلف را چو افشاندیتردید تعمدیست بر هر پایمن میشکفم چو میوزی بر من