{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتیوقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه وpt

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt³

جونگ کوک:
هانا..پارک هانا..اسمی که قراره تا آخر عمرم ازش متنفر بمونم!
هانا یه دختر آروم به نظر میومد..وقتی که منشی ی قبلیم ازدواج کرد و از شرکت رفت،من نیاز به یه منشی ی جدید داشتم و داسام بهم منشی ی قبلی ی شرکت دوستش رو معرفی کرد..اون هانا بود..کسی که آروم و مهربون و مهم تر از همه کار بلد بود..
دروغ چرا..کلا حس خوبی از اول بهش نداشتم!
فقط به خاطر اینکه سریعا نیاز به منشی داشتم قبولش کردم..همچیز خوب بود..تا امشب!
من رفته با بودم با یه شرکت قرار داد ببندم...قرار داد رو که بستم،خب میخواستم برگردم خونه..پیش همسرم و پسر کوچولوم..ولی نشد!
توی دفترم داشتم وسایلمو مرتب میکردم که برگردم.. ساعت دوازده ی شب بود..دیر شده بود داشتم با عجله وسایلمو جمع میکردم که در اتاقم زده شد:"بیا تو"
هانا اومد داخل اتاق.
جونگ کوک:"کارتو زود بگو کار دارم باید برم!"
"کارتون..مگه چقدر مهمه؟!"
لحنش مثل همیشه نبود!
با اخم نگاهش کردم:"منظورت چیه هانا؟!"
اومد سمت میزم:"خب میگم...شاید کار های مهم تری داشته باشید!"
من ساده گفتم:"من تمام پرونده هارو چک کردم..همشونو امضا کردم..چیزی مونده که امضا نکردم و انجام ندادم؟!"
چشم غره ای بهم رفت و نشست روی میزم:"کار مهمی نداری که میخوای بری خونه! نهایتا میخوای بری پیش زنت دیگه!"
با لحن عصبی گفتم:"فکر نمیکنم اینا به تو مربوط باشه خانم پارک..داری زیاده روی میکنی!"
"فکر کردی..نمیفهمم از من خوشت میاد؟؟فکر کردی من خرم؟؟"
"هانا..تو مستی؟؟''
"من کاملا هوشیارم...من میتونم بفهمم که نگاهت روی منه..به من میگی تمام کارهاتو انجام بدم..واست قهوه بیارم..پرونده هاتو بیارم.."
"خب چون منشیمی! هی حواست هست چی میگی؟؟ من از تو خوشم نمیاد...من به خاطر داسام قبولت کردم..وگرنه از همون اول حس خوبی بهت نداشتم! دوست داسام گفته بود سعی کردی دوست پسرشو ببوسی منو داسام باور نکردیم..حالا میفهمم چه هرزه ای هستی!..معذرت میخوام شرکت جای اینطور آدما نیست!"
به در اشاره کردم:"بیرون خانم پارک!"
ولی نه تنها بهش بر نخورد و ناراحت نشد،بلکه منو هل داد روی صندلی و تو یه حرکت نشست روی پام..دستشو برد طرف دکمه های پیرهنم و خندید:"نمیتونی جلوی من کم بیاری مستر جئون!" تو شک بودم خواستم هلش بدم اون طرف که..
همون موقع داسام اومد...دنیا رو سرم خراب شد!
داسام نزاشت حرف بزنم..که البته حق هم داشت و رفت..بعد از رفتنش،هانا رو هل دادم اون طرف:"تو چیکار کردی زنیکه ی (بوق بوق بوق سانسور) از شرکت من گمشو بیرون هرزه ی (بوق بوق بوق)" از شرکت پرتش کردم بیرون و رفتم کتمو وسایلمو جمع کردم از شرکت زدم بیرون...میتونستم بفهمم حال داسام بده فقط امیدوار بودم خونه باشه...چند بار بهش زنگ زدم ولی جواب نداد...واسش پیغام گذاشتم:"داسام..عزیزکم..می..میشه جواب بدی؟؟اون طور که فکر میکنی نیست خب..فقط به حرفم گوش کن!"
خدا خدا میکردم خونه باشه...رسیدم خونه صداش زدم:"داسام؟؟داسام عزیزمم؟؟داسام کجایی؟؟"
تو پذیرایی و آشپزخونه نبود..رفتم سمت اتاق..قطعا اونجا بود..در اتاق بسته بود.
در زدم:"داسام؟؟..داسام خوبی؟؟ داسام میشه خواهش کنم در رو باز کنی؟!به جون پسر کوچولومون اونجوری که فکر میکنی نیست!!
هانا بهم نزدیک شد من نمیخواستم که اینجوری بشه...داسام خواهش میکنم جوابمو بده!! داسام؟؟چرا جواب نمیدی؟؟"
با کف دست محکم میکوبیدم به در اتاق..جوابمو نمیداد همین موضوع منو بیشتر نگران میکرد!
دستمو بردم سمت دستگیره ی در به امید اینکه باز بشه...برعکس تصورم در رو قفل نکرده بود!
ادامه دارد...
نظرتون با ارزش و محترمه اگر محترمانه بیان بشه
اگر فکر میکنید فیک مشکلی داره و من قوانینی رو نقض کردم اشکالی نداره میتونید تو کامنت و یا پی وی بنده بگید تا مشکل حل شه
دیدگاه ها (۲)

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt⁴(end)در ات...

گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیز!چندپارتی:...

چندپارتی:وقتی حامله بودی و بهت خیانت میکنه و...pt²برعکس تصور...

گزارش کردن فقط نشون دهنده ی عقده ی شماست دوست عزیزچندپارتی:و...

نام فیک: عشق مخفیPart: 3ویو ات*ات. اقای پارک گفتن که هنوز وس...

#ابنبات_تلخ PaRt:۱۶. . ____ . . تهیونگ:میبینه که یونا براش پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط