اواخر تابستان با همه ی پستی و ها و بلندی هایش در حال گذر
اواخر تابستان با همه ی پستی و ها و بلندی هایش در حال گذر از روزگار عمرم بود یک شب تابستانی موجودی را به طور اتفاقی کاملا اتفاقی دیدم
در لحظه آشنایی هیچگاه تصورش را هم نمیکردم تا این حد بتونه من رو درگیر خودش کنه
داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا
هر روز از از آشناییمون میگذشت بیشتر به صافی و زلالی اون پی میبردم فردی خانواده دوست به شدت اکتیو مهربون و ایضا با حیا و مذهبی.
در درون خود یه حس شعف و خوشحالی از اینکه همچین موجودی رو پیدا کردم بود اوایل فک میکردم خب بالاخره ادمیه دیگه تا حدی اغراق و مبالغه قطعا چاشنی حرف ها هس ولی هر چه اغراق هم باشد با وجود اغراق هم کاریزمایش در ذهنم حفظ میشد نمیشد به خودم بقبولونم که خب اینم یه ادمه مث صدها ادم دیه که دیدی و از کنارشون رد شدی
ولی مگه میشه اخه من خب از کنار کسی که رد میشم رد شده ام دیگه دیگه ذهنم دلیلی نداره درگیرش بشه نمیدونم چرا ولی به دنبال هر بهونه ای بودم تا بتونم بیشتر بشناسمش و بفهممم چیزهایی که در موردش نمیدونم رو…
کافی بود کوچکترین چیزی از دهنش بپره مثلا در مورد اسمش یا \درش یا خانوادش اینقد از فضاهای مختلف پیگیر میشدم تا بالاخره یچیزی دستگیرم میشد…
جالبه برعکس همیشه شانس هم یار من بود اتفاقی پیاامشو جای میخوندم توجه ام جلب میشد دقت که میکردم میدیدم عه خودشه که
خلاصه مدتی گذشت و اون که فردی مذهبی بود و به دنبال آمال و ارزوهاش ترجیحش این بود خانوادش رو نسبت به خودش بی اعتماد نکنه و از این اشنایی بگذره البته منم دنبال ادامه اشنایی تو محیطی که توش بودیمو نداشتم خلاصه یبار نشستم با خودم سنگامو وا کندم …..
رفتم با ابجی در موردش حرف زدم خیلی منطقی گفت نمیدونم باید بیشتر بشناسیشون شوخی نیس که…
داش راس میگفت
خلاصه یه روز با اطلاع قبلی میدونسم خانوادش و خودش کجا هستن رفتم و از نزدیک دیدمشون و این شد سرآغاز فکر کردن جدی من در مورد اون هنوز این فکرا ادامه داره دنبال راهی هستم که بتونم خودم رو به اون و خانوادش ثابت کنم و به عنوان یه مدعی موجه و موقر وارد میدون به دست آوردنش بشم برای راهی که ….
میتونه بهترین و و بهترین و بهترین راه برای سعادت یه ادم باشه
این سبیل با ادمی مث اون میتونه خیلییی جذاب و البته مطمعن باشه فقط کافیه توکل کنمممم
این روزا خیلی بهش فک میکنم
ولی نمیدونم اونممم تو ذهنش هر از چندی بیاد من می افته اصلا میدونه من هنوز دارم بهش فک میکنم و براش تلاش و برنامه ریزی میکنم؟
نمیدونممممممم…. این خیلی برام سخته از طرفی هم دلم خوش لااقل این بی خبری شاید یه مزیت
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
در لحظه آشنایی هیچگاه تصورش را هم نمیکردم تا این حد بتونه من رو درگیر خودش کنه
داستان کوتاه حیات فسرده نودهشتیا
هر روز از از آشناییمون میگذشت بیشتر به صافی و زلالی اون پی میبردم فردی خانواده دوست به شدت اکتیو مهربون و ایضا با حیا و مذهبی.
در درون خود یه حس شعف و خوشحالی از اینکه همچین موجودی رو پیدا کردم بود اوایل فک میکردم خب بالاخره ادمیه دیگه تا حدی اغراق و مبالغه قطعا چاشنی حرف ها هس ولی هر چه اغراق هم باشد با وجود اغراق هم کاریزمایش در ذهنم حفظ میشد نمیشد به خودم بقبولونم که خب اینم یه ادمه مث صدها ادم دیه که دیدی و از کنارشون رد شدی
ولی مگه میشه اخه من خب از کنار کسی که رد میشم رد شده ام دیگه دیگه ذهنم دلیلی نداره درگیرش بشه نمیدونم چرا ولی به دنبال هر بهونه ای بودم تا بتونم بیشتر بشناسمش و بفهممم چیزهایی که در موردش نمیدونم رو…
کافی بود کوچکترین چیزی از دهنش بپره مثلا در مورد اسمش یا \درش یا خانوادش اینقد از فضاهای مختلف پیگیر میشدم تا بالاخره یچیزی دستگیرم میشد…
جالبه برعکس همیشه شانس هم یار من بود اتفاقی پیاامشو جای میخوندم توجه ام جلب میشد دقت که میکردم میدیدم عه خودشه که
خلاصه مدتی گذشت و اون که فردی مذهبی بود و به دنبال آمال و ارزوهاش ترجیحش این بود خانوادش رو نسبت به خودش بی اعتماد نکنه و از این اشنایی بگذره البته منم دنبال ادامه اشنایی تو محیطی که توش بودیمو نداشتم خلاصه یبار نشستم با خودم سنگامو وا کندم …..
رفتم با ابجی در موردش حرف زدم خیلی منطقی گفت نمیدونم باید بیشتر بشناسیشون شوخی نیس که…
داش راس میگفت
خلاصه یه روز با اطلاع قبلی میدونسم خانوادش و خودش کجا هستن رفتم و از نزدیک دیدمشون و این شد سرآغاز فکر کردن جدی من در مورد اون هنوز این فکرا ادامه داره دنبال راهی هستم که بتونم خودم رو به اون و خانوادش ثابت کنم و به عنوان یه مدعی موجه و موقر وارد میدون به دست آوردنش بشم برای راهی که ….
میتونه بهترین و و بهترین و بهترین راه برای سعادت یه ادم باشه
این سبیل با ادمی مث اون میتونه خیلییی جذاب و البته مطمعن باشه فقط کافیه توکل کنمممم
این روزا خیلی بهش فک میکنم
ولی نمیدونم اونممم تو ذهنش هر از چندی بیاد من می افته اصلا میدونه من هنوز دارم بهش فک میکنم و براش تلاش و برنامه ریزی میکنم؟
نمیدونممممممم…. این خیلی برام سخته از طرفی هم دلم خوش لااقل این بی خبری شاید یه مزیت
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۶.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط