{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت‌ها بگذرم،

من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت‌ها بگذرم،
اما سرانجام فراموش می‌کردم.
و آن‌که گمان می‌برد از او بیزارم مبهوت‌ میشد،
آن‌گاه که می‌دید لبخند زنان به او سلام می‌کنم،
برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را
برمی‌انگیخت یا خفت منشم را خوار می‌شمرد،
غافل از این‌که علت رفتارم ساده‌تر از این حرف‌ها بود:
من حتی نامش را فراموش کرده بودم...
دیدگاه ها (۴)

بین فلسفه می‌گردی، لا به لای ادبیات می‌گردی، درون سینما می‌گ...

‏یه جایی توی انیمیشن مری و مکس هست که مکس به مری می‌گه: میبخ...

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا م...

به سرم زد در را ببندم و برگردم، اما این کار را نکردم، آدمش ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط