{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان نیما

رمان نیما

ات: دخترم تو توی شکمم هستی اما بابات نمیدونه چون ما به اجبار ازدواج کردیم همش از من کار میکشه چون..

نیما: برو غذا درست کن منو دوست دخترم ملیکا گشنمونه

ات: باشه الان میام

نیما رفت اما دل ات شکسته بود او هر روز باید کار میکرد چون کسی رو نداشت به طبقه ی پایین رفت

ملیکا: به به خانم ات امروز باید برام مرغ فر درست کنی بدو

ات: چرا به خدمتکارا نمیگین

ملیکا: خفه شو برو غذا درست کن جنده

«پایان»

بچه ها من قصد توهین ندارم این فقط رمانه

برای پارت بعد 10تا کامنت5تا لایک
دیدگاه ها (۱)

اگه فعالیت میخواین برام فالور جمع کنین و لایک کنید کامنت بزا...

عشق شکوفه شدهپارت⁴که یهو ات رفت تو خونه که دید همه جا کثیفه ...

(پروف فیک عوض شد) ✨سرنوشت✨پارت ۴ویو اتوقتی اعضا رفتن منم خیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط