بـےپا و سرم

بـےپا و سرم
بیا و سردارے ڪن
این خستہ‌ۍ زخم خۅࢪده را یار؁ ڪن
حالا کہ کسێ نمانده اِی بغضِ نہان
تا لحظہ‌ی مرگ،
آبرودارے ڪن
#نوید_نیّری

#حاج_قاسم
#مرد_میدان
دیدگاه ها (۲)

عاشقانه های شبنم

یک صوتِ مُبهمم که الفبا نمی‌شومیک واژه ی عجیب که معنا نمی‌شو...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

وقتی که بغلش میکنی و میگی خیلی وقته بغلم نکردی ولی من همیشه ...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

عاشقانه های شبنم

شده دلتنگ شوی و هیچ چاره‌ای نداشته باشی جز اشک... من هر شب، ...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

«پیرمرد راست می‌گفت؛ زندگی انگار هیچ‌وقت قواره‌اش به تنِ ما ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط