{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دستانک_دختری_که_امیدش_را_گم_کرد...

#دستانک_دختری_که_امیدش_را_گم_کرد...

باد موهایش را در هوا رقصاند.
مادرش با سرعت بیشتری تابش داد.
یاد پدرش افتاد؛
او هم تابش میداد.
مادرش گفته بود:((او در اسمان هاست، پیش خدا و سیاره هاست.))
فضا را دوست داشت و عاشق ستارگان بود.
عشق پدرش به فضا باعث شده بود او هم علاقه مند شود.
از ان ماجرا به بعد دیگر از فضا میترسید.
امیدوار بود که امیدش با دلهره نابود نشود.
مادرش از علاقه و ترسش خبردار بود و با گفت ماجرا جویی های پدرش و علاقه اش به فضا ترس دخترک را کم کرد و ناراحتی اش برطرف شد.
تصمیم گرفت راه پدر را ادامه دهد...
بنابراین اسم مستعار خود را «پرنسس ماه ابی» گذاشت.
نویسنده: خودم
دیدگاه ها (۴)

درد خواهد داشت

امید...

چاله ها عمیق تر از اونین که بتونم بیرون بیامولی خبتلاشمو میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط