پیامبری ....
پیامبری ....
از کنار خانه من رد شد .
لباسهایم خاکی بود و خستگی از تمام وجودم می بارید .
با اشارتی به لباسم .
قلبم پر از نور شد و خستگی بدر رفت .
لباسم از جنس نور شد .
قلبم را از زیر لباسم میدیم .
زلال و پاکیزه .
از من پرسید ؟
نماز خوانده ای .بلافاصله جواب دادم اری .
دستهایش را رو به اسمان گرفت .گفت .
رحمت فرما .
وبعد روبه من کرد وگفت .
اللهم افتح لی ابواب رحمتک .
چنان مشعوف شدم که قابل گفتن نیست .
به خودم گفتم ...
میشود قلبمان را هم ببینم.
چنان غره در این اندیشه بودم . که نگو .
کمی بعد دیدم ایشان هم در حال دور شدن هستند ...
فقط گفتم .
امین .
از کنار خانه من رد شد .
لباسهایم خاکی بود و خستگی از تمام وجودم می بارید .
با اشارتی به لباسم .
قلبم پر از نور شد و خستگی بدر رفت .
لباسم از جنس نور شد .
قلبم را از زیر لباسم میدیم .
زلال و پاکیزه .
از من پرسید ؟
نماز خوانده ای .بلافاصله جواب دادم اری .
دستهایش را رو به اسمان گرفت .گفت .
رحمت فرما .
وبعد روبه من کرد وگفت .
اللهم افتح لی ابواب رحمتک .
چنان مشعوف شدم که قابل گفتن نیست .
به خودم گفتم ...
میشود قلبمان را هم ببینم.
چنان غره در این اندیشه بودم . که نگو .
کمی بعد دیدم ایشان هم در حال دور شدن هستند ...
فقط گفتم .
امین .
- ۷۲
- ۰۴ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط