مافیای من
☆ مافیای من ☆
پارت : اول
* بارون نمنم میبارید. کوچهی پشتی، ساکت و خفه بود، فقط صدای قطرههایی که از لبهی سقف به زمین میافتاد، شنیده میشد.
ات تازه از کلاس شبانه برگشته بود. دستهاشو توی جیب کاپشنش فرو کرده بود و سرشو پایین انداخته بود که یه صدای خشن اما جذاب گفت *
ـ "دیر وقته، تنهایی کجا میری؟"
* ات ایستاد. نفسش حبس شد. برگشت و دید یه پسر با کت چرمی تکیه داده به دیوار، سیگار لای انگشتهاش بود و نگاهش… یخزننده. *
ات : تو کیای؟"
( دوستان فعلا ات نمیفهمه که الکس اون مافیاییه که دنبالشه اگه معرفی رو نخوندید برید بخوندید )
پسره یه قدم اومد جلو. نور کمِ چراغ کوچه، فقط سایههایی از چهرهشو نشون میداد.
ـ "الکس."
* ات عقب رفت. *
ات : ازم چی میخوای؟"
* الکس سیگارشو انداخت پایین و زیر پا خاموشش کرد. آروم گفت *
الکس : تو رو."
* ات خشکش زد. *
ات : تو منو نمیشناسی."
الکس : اشتباه نکن ات. خیلی وقتِ که زیر نظر دارمت ."
* نگاهش سرد بود، ولی لحنش... یه حس دیوونهکننده داشت. انگار ترس و وسوسه توی صدای الکس با هم قاطی شده بودن.
ات میخواست فرار کنه، ولی پاش تکون نمیخورد. یه نیروی مرموز، یه حسی که نمیفهمید چیه، نمیذاشت بره. *
الکس : مهم نیست چی فکر میکنی. از امشب، مال منی."
ات : تو مریضی
* الکس فقط لبخند زد. اون لبخندی که آدمو تا مرز سقوط میکشونه *
و این هم پارت اول ....
پارت : اول
* بارون نمنم میبارید. کوچهی پشتی، ساکت و خفه بود، فقط صدای قطرههایی که از لبهی سقف به زمین میافتاد، شنیده میشد.
ات تازه از کلاس شبانه برگشته بود. دستهاشو توی جیب کاپشنش فرو کرده بود و سرشو پایین انداخته بود که یه صدای خشن اما جذاب گفت *
ـ "دیر وقته، تنهایی کجا میری؟"
* ات ایستاد. نفسش حبس شد. برگشت و دید یه پسر با کت چرمی تکیه داده به دیوار، سیگار لای انگشتهاش بود و نگاهش… یخزننده. *
ات : تو کیای؟"
( دوستان فعلا ات نمیفهمه که الکس اون مافیاییه که دنبالشه اگه معرفی رو نخوندید برید بخوندید )
پسره یه قدم اومد جلو. نور کمِ چراغ کوچه، فقط سایههایی از چهرهشو نشون میداد.
ـ "الکس."
* ات عقب رفت. *
ات : ازم چی میخوای؟"
* الکس سیگارشو انداخت پایین و زیر پا خاموشش کرد. آروم گفت *
الکس : تو رو."
* ات خشکش زد. *
ات : تو منو نمیشناسی."
الکس : اشتباه نکن ات. خیلی وقتِ که زیر نظر دارمت ."
* نگاهش سرد بود، ولی لحنش... یه حس دیوونهکننده داشت. انگار ترس و وسوسه توی صدای الکس با هم قاطی شده بودن.
ات میخواست فرار کنه، ولی پاش تکون نمیخورد. یه نیروی مرموز، یه حسی که نمیفهمید چیه، نمیذاشت بره. *
الکس : مهم نیست چی فکر میکنی. از امشب، مال منی."
ات : تو مریضی
* الکس فقط لبخند زد. اون لبخندی که آدمو تا مرز سقوط میکشونه *
و این هم پارت اول ....
- ۳.۹k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط