نشئه ٔعافیتم ، تاب و توانم خالی است
نشئه ٔعافیتم ، تاب و توانم خالی است
رود هستم ولی از رود ، روانم خالی است
گُر نگیرد فلک از آتشِ برخاسته ام
مثل یک شعله ٔشمعم ، فورانم خالی است
نه برآشفتگیِ باد ، نه جولانِ جنون
جنبشی سرد و حقیرم هیجانم خالی است
عافیت ؛ ذاتِ خطر-کیشِ مرا خوابانده
از خروشندگیِ خون ، شریانم خالی است
آه ای گمشده در منحنیِ شرمِ غلاف !
ذهنم از این که تو را تیغ بدانم ، خالی است
هر زمان خواستم آغاز کنم جولان را
دیده ام شرم-زده ، سفرهٔ نانم خالی است
من بهارِ خطرم زخم ، گلِ باغ من است
جای دشتی که در آن گل بِنِشانم خالی است
من صدایی خفه ام پر شده ام از فریاد
نیست گوشی که مرا بشنود ؛ آنم خالی است
بشکن این مَسخِ مرا معجزهٔ موعودم !
دستم از هر چه که خود را بِرَهانم خالی است
بَرکن از ریشه مرا تا ببرد باد ، مرا
آنچنانی که بگویند ؛ نشانم خالی است
با تو خوشحالیِ جامی ست به سرشاری ها
با من اندوهِ جهان است و جهانم خالی است .
رود هستم ولی از رود ، روانم خالی است
گُر نگیرد فلک از آتشِ برخاسته ام
مثل یک شعله ٔشمعم ، فورانم خالی است
نه برآشفتگیِ باد ، نه جولانِ جنون
جنبشی سرد و حقیرم هیجانم خالی است
عافیت ؛ ذاتِ خطر-کیشِ مرا خوابانده
از خروشندگیِ خون ، شریانم خالی است
آه ای گمشده در منحنیِ شرمِ غلاف !
ذهنم از این که تو را تیغ بدانم ، خالی است
هر زمان خواستم آغاز کنم جولان را
دیده ام شرم-زده ، سفرهٔ نانم خالی است
من بهارِ خطرم زخم ، گلِ باغ من است
جای دشتی که در آن گل بِنِشانم خالی است
من صدایی خفه ام پر شده ام از فریاد
نیست گوشی که مرا بشنود ؛ آنم خالی است
بشکن این مَسخِ مرا معجزهٔ موعودم !
دستم از هر چه که خود را بِرَهانم خالی است
بَرکن از ریشه مرا تا ببرد باد ، مرا
آنچنانی که بگویند ؛ نشانم خالی است
با تو خوشحالیِ جامی ست به سرشاری ها
با من اندوهِ جهان است و جهانم خالی است .
- ۱.۱k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط