دلم را بغل گرفتم
دلم را بغل گرفتم
به دنبال سایه ام به راه افتادم
اینجا تاچشم کارمیکند
خداهست
دل سپرده ام به آواز سنگ
به آغاز شقایق
ودستانی که هیچوقت سهم من نشد
خواب پلک کوچه را میدزدد
سالیان درازیست
به لالایی خدا دلخوشم
به عطر گلهای یاس سجاده ی
بیرنگ مادرم...
که هرصبح بوی اجابت میدهند...
دلم را می نوازم با خیال
خدایی که میدانم هست
ونفس میکشد خورشید را....
وصدا میزند دریا و ماه را
دلم رابرداشتم
شستم و بر بند استغاثه پهن کردم
...
میرفتم با پاهای گریزم
بسوی
ابدیت صدا.....
به دنبال سایه ام به راه افتادم
اینجا تاچشم کارمیکند
خداهست
دل سپرده ام به آواز سنگ
به آغاز شقایق
ودستانی که هیچوقت سهم من نشد
خواب پلک کوچه را میدزدد
سالیان درازیست
به لالایی خدا دلخوشم
به عطر گلهای یاس سجاده ی
بیرنگ مادرم...
که هرصبح بوی اجابت میدهند...
دلم را می نوازم با خیال
خدایی که میدانم هست
ونفس میکشد خورشید را....
وصدا میزند دریا و ماه را
دلم رابرداشتم
شستم و بر بند استغاثه پهن کردم
...
میرفتم با پاهای گریزم
بسوی
ابدیت صدا.....
- ۴۰۳
- ۲۴ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط