[[مجرم رو پیدا کنید!]]
[[مجرم رو پیدا کنید!]]
پارت۷
ادامه...
ویو مین شوگا
بعد از سوال آقای پارک نمیدونستم چی جواب بدم ولی با خودم گفتم شاید آقای پارک بتونه جزوی از تیم بشه پس با توضیح دادن درمورد خودم و شغلی که دارم تونستم اقای پارک رو کنجکاو به سوال خودم بکنم...
م::خب آقای پارک همونطور که از توضیحاتم فهمیدین براتون یه پیشنهادی دارم که هم توی یه شهر متروکه لازم نیست بمونید و همچنین بهترین کار رو دربرابر زندگیتون انجام میدید...آیا قبول میکنید وارد تیم بشید؟
( آقای پارک که کاملا از سوال اقای مین تعجب کرده بود و نمیدونست اگر قبول کنه قراره چی سرش بیاد و اگرهم قبول نکنه تک و تنها توی یه شهر متروکه قراره چی سرش بیاد با نادانی گفت)پ.ج::آقای مین شما که قراره یه شب اینجا بمونین درسته؟
م::بله درسته...
پ.ج::پس لطفا بزارید فردا صبح بهتون بگم
م::(مین که کاملا عصبانی شده بود ولی چون یه گاوچران حرفه ای نیاز داشت تصمیم گرفت تا فردا صبر کنه تا جواب نهایی آقای پارک رو بگیره)
م::باشه تا فردا فرصت داری...
پ.ج::ممنون از لطفتون
...بله شب حدود ساعت ۳ و ۴ صبح همه خواب بودند به غیر از یک نفر اونم آقای پارک...داشت فکر میکرد...فکرش درگیر بود...نمیدونست قبول کنه یا نه...همش داخل رختخواب تکون میخورد...نمیدونست واقعا نمیدونست
آقای پارک از ته قلبش اسب هاشو دوست داشت اسب هایش برای او مثل یه خانه ای قشنگ و مر از آرامش بود نمیدونست اگر قبول کنه چه بلایی قراره سر اسب هایش بیاد
ویو صبح
م::خب آقای پارک جواب نهایی تون چیه؟
پ.ج::....
برو قسمت بعد
پارت۷
ادامه...
ویو مین شوگا
بعد از سوال آقای پارک نمیدونستم چی جواب بدم ولی با خودم گفتم شاید آقای پارک بتونه جزوی از تیم بشه پس با توضیح دادن درمورد خودم و شغلی که دارم تونستم اقای پارک رو کنجکاو به سوال خودم بکنم...
م::خب آقای پارک همونطور که از توضیحاتم فهمیدین براتون یه پیشنهادی دارم که هم توی یه شهر متروکه لازم نیست بمونید و همچنین بهترین کار رو دربرابر زندگیتون انجام میدید...آیا قبول میکنید وارد تیم بشید؟
( آقای پارک که کاملا از سوال اقای مین تعجب کرده بود و نمیدونست اگر قبول کنه قراره چی سرش بیاد و اگرهم قبول نکنه تک و تنها توی یه شهر متروکه قراره چی سرش بیاد با نادانی گفت)پ.ج::آقای مین شما که قراره یه شب اینجا بمونین درسته؟
م::بله درسته...
پ.ج::پس لطفا بزارید فردا صبح بهتون بگم
م::(مین که کاملا عصبانی شده بود ولی چون یه گاوچران حرفه ای نیاز داشت تصمیم گرفت تا فردا صبر کنه تا جواب نهایی آقای پارک رو بگیره)
م::باشه تا فردا فرصت داری...
پ.ج::ممنون از لطفتون
...بله شب حدود ساعت ۳ و ۴ صبح همه خواب بودند به غیر از یک نفر اونم آقای پارک...داشت فکر میکرد...فکرش درگیر بود...نمیدونست قبول کنه یا نه...همش داخل رختخواب تکون میخورد...نمیدونست واقعا نمیدونست
آقای پارک از ته قلبش اسب هاشو دوست داشت اسب هایش برای او مثل یه خانه ای قشنگ و مر از آرامش بود نمیدونست اگر قبول کنه چه بلایی قراره سر اسب هایش بیاد
ویو صبح
م::خب آقای پارک جواب نهایی تون چیه؟
پ.ج::....
برو قسمت بعد
- ۲.۵k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط