{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت2 (در عمق نگاه تو)

پارت2 (در عمق نگاه تو)

صدای منظم دستگاه‌های پزشکی، نخستین نشانه های بازگشتش به هوشیاری بودند.
پلک‌هایش اندکی لرزید. پرتوهای خورشید از میان پرده‌های نیمه‌باز به داخل اتاق می‌تابیدند نور، آرام روی دیوارها می تابید

درد، در تمام بدنش پیچیده بود و سنگینی سرش اجازه نمی‌داد افکارش را جمع‌وجور کند. با تلاشی که انگار تمام توانش را می‌بلعید پلک‌هایش را آرام از هم گشود.می‌خواست بفهمد کجاست و چه بر سرش آمده است.
چند لحظه بعد، نگاهش روی زنی که کنار تخت ایستاده بود ثابت ماند. پرستاری با روپوش سفید و اتوکشیده، و چهره‌ای آرام و خسته که مشغول آماده کردن سرم بود. حرکاتش دقیق و باحوصله بود؛ انگشتان کشیده‌اش با مهارت وسایل را جابه‌جا می‌کردند، بی‌آنکه کوچک‌ترین صدایی سکوت اتاق را بر هم بزند.
پرستار که همچنان مشغول تنظیم سرم بود، حضور نگاه سنگین و سرد او را روی خود احساس کرد. سرش را برگرداند و با دیدن چشمان نیمه‌باز باکوگو، لحظه‌ای از تعجب خشکش زد. اما خیلی زود لبخند کم‌رنگی روی لب‌هایش نشست. (پرستار=÷)
÷:" بیدار شدید، آقای کاتسوکی؟... این خبر فوق‌العاده‌ایه!"
باکوگو بی‌آنکه واکنشی به ذوق او نشان دهد، نگاهش را در اتاق چرخاند و با صدایی گرفته و خش‌دار، که هنوز آثار ضعف در آن پیدا بود، پرسید:(باکوگو =+)
+:" ...من کجام؟"
پرستار با لحنی آرام پاسخ داد:
÷:" بیمارستان."
چند ثانیه سکوت میانشان حاکم شد. باکوگو اخمی کرد و دوباره پرسید:
÷:"کی منو آورد اینجا؟"
پرستار لحظه‌ای مکث کرد؛ و ادامه داد
÷:"یکی از هم‌کلاسی‌هات... اگه اشتباه نکنم، تمام مدت کنار شما بود تا مطمئن بشه حالتون بد نیست."(نکته ایزوکو و باکوگو داخل این چند پارت اول ۱۸سال سن دارن بعد از چند پارت دیگه حدود ۲۴سالشون میشه)
هنوز جمله‌ی پرستار به پایان نرسیده بود که در اتاق با شتاب باز شد.
پسری، نفس‌نفس‌زنان وارد شد. نگاهش، روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی کاتسوکی ثابت ماند
بی‌آنکه به چیزی فکر کند، خودش را کنار تخت رساند و دست کاتسوکی را میان دستان لرزانش گرفت.
سایه‌ی خستگی زیر چشمانش به‌خوبی پیدا بود؛ گویی تمام شب را بیدار مانده بود. با صدایی که نگرانی از تک‌تک واژه‌هایش می‌بارید، گفت:(ایزوکو=-)
-:"کاچان... چرا دیشب انقدر نوشیدی که حالت به این روز بیفته؟ می‌دونی چقدر نگرانم کردی؟"
باکوگو لحظه‌ای فقط به او خیره ماند. ذهنش هنوز سنگین بود و هیچ پاسخی برای سؤالش پیدا نمی‌کرد. اما غرورش، مثل همیشه،مانعه او میشد
با اخمی عمیق، دستش را با خشونت از میان انگشتان ایزوکو بیرون کشید و با لحنی سرد و تند گفت:
+:"هیچ دلیلی نداره نگران من بشی احمق"
حرف‌های سرد کاتسوکی، مثل آب یخ روی قلبش ریخت.
ایزوکو برای لحظه‌ای سکوت کرد. پلک‌هایش آرام روی هم نشستند و نفس عمیقی کشید؛ انگار تمام تلاشش را می‌کرد تا احساساتش را مهار کند
نگاهش را دوباره به کاتسوکی دوخت و با صدایی آرام، اما لرزان از نگرانی،
-:" منظورت از این حرف چیه؟... ممکن بود اتفاق بدی برات بیفته."
کاتسوکی چیزی نگفت.
ایزوکو ادامه داد:
-:"وقتی دیدمت... واقعاً ترسیده بودم."
چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد.
باکوگو نگاهش را از او گرفت و با بی‌اعتنایی گفت:
+:" اگه آسیب هم می‌دیدم... به تو ربطی نداره."
برای لحظه‌ای، نفس در سینه‌ی ایزوکو حبس شد. نگاهش روی چهره‌ی کاتسوکی ماند
سرانجام لب‌هایش را به هم فشرد و آرام پرسید:
-:" چرا همیشه سعی می‌کنی همه رو از خودت دور نگه داری کاچان؟"

پایان______
#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۴)

واقعا متاسفم که انقد دیر پارت ها رو گذاشتم امروز ادامش رو تا...

اگه واقعا براش احترام قائل بودن همچین کاری نمیکردن #نیما_تکی...

--- تک‌پارت「ساعت هشت شب」ساعت از هشت گذشته بودخانه، برخلاف هم...

شروع پس از پایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط