{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p19

رنگ از صورت یونا پرید. کتاب از دستش رها شد و روی زمین افتاد. دست‌هایش به شدت می‌لرزید. گوشی در حالِ افتادن بود که ناگهان دستی بزرگ و قوی، گوشی را از دستش قاپید. بنگچان با چشمانی که حالا از خشم می‌درخشد، تماس را قطع کرد و آن را روی میز کوبید.یونا هق‌هق کنان چشمانش را بست. ترسِ قدیمی، مثل یک هیولای سیاه به او حمله کرده بود. او بدون اینکه فکر کند، از روی کاناپه بلند شد و خودش را در آغوش بنگچان جا کرد. او به مینهو نیاز داشت، اما بنگچان تنها کسی بود که کنارش بود.بنگچان برای چند ثانیه خشکش زد. گرمای بدنِ یونا و هق‌هق‌های لرزانش، تمامِ دیوارهایی که بنگچان دور خودش کشیده بود را در یک لحظه فرو ریخت. قلبِ او، که همیشه با منطقِ سردِ مافیایی می‌تپید، حالا داشت از شدتِ تپشِ بی‌نظم، سینه‌اش را می‌شکافت.او به آرامی، با احتیاط، دستانش را دورِ شانه‌های ظریفِ یونا حلقه کرد. بنگچان با صدایی که برای خودش هم غریبه بود، آرام گفت: «هیش… آروم باش. دیگه کسی بهت زنگ نمی‌زنه. من اینجام، یونا.»یونا در حالی که صورتش را در لباسِ بنگچان پنهان کرده بود، با صدایی گرفته نالید: «اونا… اونا پیدام کردن…اونا میدونن من کجام»بنگچان، در حالی که دستش را روی موهای یونا می‌کشید و سعی می‌کرد لرزشِ دستانِ خودش را پنهان کند، حس کرد که با هر اشکی که یونا می‌ریزد، تکه‌ای از وجودش فرو میریزد. او همیشه فکر می‌کرد عشق یک ضعفِ احمقانه است، اما حالا...بنگچان با صدایی بم و اطمینان‌بخش گفت: «مینهو زود برمی‌گرده. ولی تا اون بیاد… من نمی‌ذارم هیچ‌کس بهت نزدیک بشه. قول می‌دم. فقط آروم نفس بکش، باشه؟»بنگچان خودش را برای این صحنه آماده نکرده بود؛ برای حسِ تندی که در قلبش می‌جوشید و برای حقیقتی که داشت به او سیلی می‌زد: او دیگر نمی‌توانست این دختر را فقط به عنوان خواهر یه همکار ببیند. یونا برای او به چیزی تبدیل شده بود که حتی خودش هم جرئ نداشت نامش را به زبان بیاورد بنگچان هنوز دستش را دور شانه‌های لرزانِ یونا حلقه کرده بود. بوی عطرِ ملایم و آرامش‌بخشِ یونا، برای مردی که سال‌ها فقط بوی باروت و خون را حس کرده بود، مثلِ یک شوکِ عصبیِ مطبوع بود. یونا هنوز هق‌هق می‌کرد اما لرزشش هر لحظه کمتر می‌شد بنگچان با صدایی که حالا آرام‌تر و بم‌تر شده بود، پرسید: «یونا… ببین منو. اون احمق چی بهت گفت؟.»یونا سرش را از روی شانه‌ی او برداشت. چشم‌های مشکی‌اش خیس از اشک بود. «اونا… اونا می‌دونن من کجام. اونا میخوان همه چیز رو یادآوری کنن…»
دیدگاه ها (۰)

p20

p18

p17

p6

p12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط