{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی✮

درخواستی✮
p⁵
لارا روی مبلِ نرمِ اتاق نشسته بود و سعی می‌کرد نفس‌هایش را منظم کند. بازویش را کمی شل کرده بود، اما هنوز اضطراب در نگاهش موج می‌زد. برادرانش، هر کدام با وقار و آرامش، دورِ او جمع شده بودند. جین کنارش نشسته بود و با دستش، به نرمی شانه او را نوازش می‌داد. یونگی پشتِ دسته‌یِ مبل ایستاده بود و با نگاهی مطمئن، او را زیر نظر داشت. جیهوپ و جیمین، با لبخندی آرام، در جلویِ او ایستاده بودند و نگاهشان را به لارا دوخته بودند.
«نامجون، آمپول آماده است؟» - صدایِ جین، آرام و مطمئن بود.
نامجون که از آشپزخانه برگشته بود، سرنگِ آماده شده را در دست داشت.
«بله، آماده است. لارا، عزیزم، بیا کمی جلوتر رویِ مبل بشین.»
لارا با کمی تردید، جلوتر رفت. بازویش را همچنان کمی منقبض نگه داشته بود.
«فقط باید کمی بی‌حرکت باشی. خیلی سریع تموم می‌شه.» - نامجون کنارش نشست و پنبه‌یِ الکلی را آماده کرد.
لارا با نگرانی پرسید:
«واقعاً درد نداره؟»
یونگی با صدایی خونسرد جواب داد:
«یه لحظه است. مثلِ یه نیشِ کوچولو.»
جین سرش را به آرامی تکان داد.
«ما همین‌جا کنارِت هستیم، لارا.»
نامجون پنبه را رویِ بازویِ لارا کشید.
«آماده‌ای؟ نفسِ عمیق بکش.»
لارا نفسِ عمیقی کشید. در این لحظه، تهیونگ، که کنارش نشسته بود، دستِ لارا را به آرامی گرفت. نه با هیجان، بلکه با اطمینان.
«لارا، نگاه نکن.» - تهیونگ با صدایی آرام و مطمئن گفت. «فقط به ما نگاه کن. به صورتِ ما نگاه کن.»
جیهوپ با لبخندی ملایم گفت:
«آره، به ما نگاه کن. ما همین‌جا هستیم.»
جیمین سرش را تکان داد.
«ما رو ببین، لارا. ما کنارتیم.»
لارا نگاهش را از بازویش گرفت و به چهره‌یِ برادرانش دوخت. چشم‌هایشان پر از محبت و اطمینان بود.
نامجون با دقت، سرنگ را واردِ رگِ لارا کرد.
«سه… دو… یک…»
لارا یک سوزشِ خفیف و سریع حس کرد.
«آخ!» - ناخودآگاه گفت.
«تموم شد!» - صدایِ نامجون، بلافاصله بعد از صدا، شنیده شد.
لارا به بازویش نگاه کرد. سوزشِ خفیفِ باقی‌مانده، اصلاً قابلِ مقایسه با ترسِ اولیه‌اش نبود.
«همین بود؟» - با تعجب پرسید.
تهیونگ دستش را کمی فشار داد.
«آره، همین بود. دیدی؟ تو فوق‌العاده بودی.»
جین لبخندی زد.
«بهت گفته بودم که زود تموم می‌شه.»
نامجون سرنگِ خالی را کنار گذاشت.
«خیلی خوب بودی لارا. واقعاً عالی. حالا یه‌کم استراحت کن.»
جیهوپ و جیمین با لبخندی، لارا را تشویق کردند.
«قهرمانِ ما!»
لارا لبخندی زد. ترسش کاملاً از بین رفته بود و جایِ آن را، حسِ گرمِ محبتِ برادرانش گرفته بود.



ادامه دارد...⋅˚₊‧ ଳ ‧₊˚ ⋅
ببخشید اگه بد شد..😔
دیدگاه ها (۱)

درخواستی✮p⁶(آخر)وقتی آمپول تمام شد و لارا نفسِ راحتی کشید، ب...

چندپارتی૮₍´˶• . • ⑅ ₎აکیم تهیونگ:آیدل(همون تهیونگ خودمون)کیم...

درخواستی..✮p⁴بعد از معاینه، نامجون رو به بقیه گفت:«تبش بالاس...

درخواستی..✮p³در مسیر خانه، لارا بیشتر ساکت بود. فقط هر چند ل...

#P𝗔R𝗧 : 63〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#بادیگارد_سرد_منپارت ²³ویو لارا___________یونگی که تا چند لح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط