پارت هفتم

سوکوکو
"زندگی دوباره"
#Part: ۷.
(فلش بک،نامعلوم)

ناشناس: چه رقت انگیز...رئیس مافیا راحت فرار کرده؟ و دازای جایگزینه؟ خنده داره! اون پسر بی خاصیت لیاقت جایگاهو نداره...مافیای باید برای من بشه!
ناشناس دوم: نقشه چیه؟
ناشناس: به زودی میفهمی عزیزم.

(فلش بک، ویو چویا)

+ساعت چنده؟...
چشمامو‌ باز کردم و متوجه شدم که توی دفترم خوابم برده. با عصبانیت آهی کشیدم و کلاهمو رو سرم گذاشتم که چشمم به ساعت افتاد.
+تچ...ساعت ۶ عصره...
سریع بلند شدم و آبی به صورتم زدم. سریع توی راهرو دویدم و درو باز کردم. با وجود اینکه کمی قیافم پوکر بود اما وقار و غرور رو حفظ کردم و پشت میز روی جایگاهم نشستم‌.
-به موقع و سر وقت اومدی چویا...
چشمامو چرخوندم و نگاهی کوتاه بهش کردم.
+فقط شروع کن...
دازای گلوش رو به آرومی صاف کرد و با نگاهی سرد به افراد شروع به صحبت کرد.
-سازمانی که مدتی موری سان دربارش تحقیق میکرد در حال فعالیته. قطعا همتون خبر دارید که سازمان جی ان چه سازمانیه. آدم هایی که دنبال منافع خودشون هستن و حتی به زن و بچه هم رحم نمیکنن. جی ان مثل ما افراد قدرتمند موهبت دار رو داره. تمام کسایی که اونجا کار میکنن ناشناس هستن و هویت مخفی خودشون رو حفظ میکنن ولی...زیر دست رئیسشون رو پیدا کردیم. تاچیهارا عکس لطفا...
تاچیهارا از جاش بلند شد و پرژکتور رو روشن کرد. عکسی از پسری جوون با موهای سفید و چشمای رنگی.
-ناکاجیما آتسوشی...زیر دست رئیس سازمان جی ان.
+پس این همون پسریه که یه بار مدارک مافیا رو دزدید. خیلی زرنگ و فرضه...
-درسته. رئیسشون دو ماه پیش برای چند تا باند خلافکاری توکیو نامه فرستاد تا انبار طلا و جواهر خالی کنن و هرکس که مفید بود رو توی بازار سیاه بفروشن.
کویو دستی به چونش گرفت و با تفکر نگاه کرد: و اون افراد شامل چه کسایی میشن؟
-هرکس که توانایی یا موهبت خاصی داره. حتی اگر کودک های زیر ۱۰ سال باشن.
+چه بی رحمانه...
-میخوام بیشتر راجبشون تحقیق کنید و البته محتاط باشید چون راحت از کارای بقیه بو میبرن.
تاچیهارا: مارمولک سیاه روی تحقیقات تمرکز میکنه.
-خوبه...و از بقیه هم میخوام که همینطور ادامه بدن. باید دوباره برای صلاح ها هزینه کنم...حالا مرخصید.

افراد به آرومی رفتن و فقط دازای و چویا داخل موندن. چشمای قهوه ای دازای هنوز به در خیره شده بود.
-به نظرت قراره چطور پیش بره؟
چویا دستاش رو توی جیبش برد و از جاش بلند شد.
+نمیدونم. خودت چی فکر میکنی ها؟
-پیش بینیش سخته ولی...قطعا یه اتفاق ناخوشایند سراغمونه...
+پس براش بی صبرانه منتظرم.
چویا اینو گفت و رفت. نگاه دازای کمی نگران شد.
-حس خوبی نیست...


من انقد زحمت میکشم حمایتمون نشه گلا؟
۲۰ لایک تا پارت بعدی♡
دیدگاه ها (۱۴)

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

ابلیس

part 180دو روز از وقتی که چویا از اون چهار دیواری خلاص شده ب...

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

این قسمت گاو یوکوهاما (سناریو طنز دازای و چویا)

ابلیس

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط