when silence became scream p8
لینو بطری آبش را روی زمین گذاشت.
«بذار یه سوال بپرسم. چرا اینهمه عجله برای آوردنت دارن؟»
سؤال مستقیم بود.بیش از حد مستقیم.فلیکس آهسته گفت:
«هیونگ…»
اما لینو ادامه داد:
«اینجا آدمهای زیادی سالها تمرین میکنن. اینکه یکی تازه بیاد و فوراً وارد ارزیابی بشه عادی نیست.»
یونا به او نگاه کرد.نه ناراحت، نه تدافعی.فقط آرام.
«نمیدونم.»
سونگمین گفت:
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
هیونجین که تا آن لحظه بیشتر تماشا میکرد، با حالتی مبهم گفت:
«یا میدونی و نمیخوای بگی.»
این یکی از آن لحظههایی بود که یک اتاق پر از آدم، ناگهان به میدان مین تبدیل میشود.هر کلمه میتواند یک انفجار کوچک باشد.
اما یونا فقط گفت:
«اگر بدونم، میگم.»
چانگبین با نگاه به بقیه گفت:
«خب، قشنگه. مرموز هم هست.»
هان خندید.
«تو چرا انگار داری شخصیت رمان تحلیل میکنی؟»
جونگین زیرلب گفت:
«چون واقعاً شبیهشه.»
بنگچان بالاخره یک قدم جلو آمد.
«بسه.»
همه ساکت شدند. نه از ترس؛ از عادت.او رو به یونا گفت:
«معمولاً روز اول برای همه سخت میگذره. اگه فردا اومدی تمرین، فقط روی کارت تمرکز کن.»
این جمله، در ظاهر، مهربانانه بود.اما برای یونا که سالها بین لحنها زندگی کرده بود، زیر آن یک هشدار هم بودیونا سر تکان داد.
«متوجهام.»
قرار بود معرفی تمام شود.قرار بود او برود.اما قبل از اینکه به در برسد، یکی از مدیران تمرین با عجله وارد شد.چهرهاش عصبی بود.
«یونا، آقای پارک میخواد الان تو رو ببینه.»
همه نگاهها دوباره برگشت سمت او.
«من؟»
«بله. آقای پارک گفت بعد از معرفی، بیارنت.»
این بار سکوت، سنگینتر بود.هیچکس چیزی نگفت.اما سؤال در چشم همه بود:
چرا؟
حتی در چشمهای بنگچان.یونا کیفش را برداشت و پشت سر مدیر راه افتاد.لحظهی خروج، ناخودآگاه برگشت.بنگچان هنوز همانجا ایستاده بود.بیحرکت.چشمهایش مستقیم روی او.نه دوستانه.نه خصمانه.فقط… نگران؟نه.برای آن خیلی زود بود.بیشتر شبیه این بود که غریزهاش، بیآنکه مدرکی داشته باشد، به او میگفت:
چیزی درست نیست
.فضای دفترِ جوپ، برخلافِ انتظار، آرام نبود. سنگین بود؛ مثل هوای پیش از طوفان. بنگچان کنارِ پنجره ایستاده بود و به قطرات باران خیره شده بود، اما تمامِ حواسش در اتاق بود.
جوپ با آرامشی ترسناک به یونا نگاه میکرد.
«پارک یونا، خبر داری که ورودت به استری کیدز، سروصدای زیادی به پا کرده؟»
یونا سرش را پایین نگه داشت.
«خیر، قربان.»
جوپ با لبخندی که به دندانهایش ختم نمیشد، پوشهای را روی میز پرت کرد.
«شایعات همهجا هستن. میگن پولِ بابا باعث شده اینجا باشی. میگن صورتت کارِ جراحه.»
«بذار یه سوال بپرسم. چرا اینهمه عجله برای آوردنت دارن؟»
سؤال مستقیم بود.بیش از حد مستقیم.فلیکس آهسته گفت:
«هیونگ…»
اما لینو ادامه داد:
«اینجا آدمهای زیادی سالها تمرین میکنن. اینکه یکی تازه بیاد و فوراً وارد ارزیابی بشه عادی نیست.»
یونا به او نگاه کرد.نه ناراحت، نه تدافعی.فقط آرام.
«نمیدونم.»
سونگمین گفت:
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
هیونجین که تا آن لحظه بیشتر تماشا میکرد، با حالتی مبهم گفت:
«یا میدونی و نمیخوای بگی.»
این یکی از آن لحظههایی بود که یک اتاق پر از آدم، ناگهان به میدان مین تبدیل میشود.هر کلمه میتواند یک انفجار کوچک باشد.
اما یونا فقط گفت:
«اگر بدونم، میگم.»
چانگبین با نگاه به بقیه گفت:
«خب، قشنگه. مرموز هم هست.»
هان خندید.
«تو چرا انگار داری شخصیت رمان تحلیل میکنی؟»
جونگین زیرلب گفت:
«چون واقعاً شبیهشه.»
بنگچان بالاخره یک قدم جلو آمد.
«بسه.»
همه ساکت شدند. نه از ترس؛ از عادت.او رو به یونا گفت:
«معمولاً روز اول برای همه سخت میگذره. اگه فردا اومدی تمرین، فقط روی کارت تمرکز کن.»
این جمله، در ظاهر، مهربانانه بود.اما برای یونا که سالها بین لحنها زندگی کرده بود، زیر آن یک هشدار هم بودیونا سر تکان داد.
«متوجهام.»
قرار بود معرفی تمام شود.قرار بود او برود.اما قبل از اینکه به در برسد، یکی از مدیران تمرین با عجله وارد شد.چهرهاش عصبی بود.
«یونا، آقای پارک میخواد الان تو رو ببینه.»
همه نگاهها دوباره برگشت سمت او.
«من؟»
«بله. آقای پارک گفت بعد از معرفی، بیارنت.»
این بار سکوت، سنگینتر بود.هیچکس چیزی نگفت.اما سؤال در چشم همه بود:
چرا؟
حتی در چشمهای بنگچان.یونا کیفش را برداشت و پشت سر مدیر راه افتاد.لحظهی خروج، ناخودآگاه برگشت.بنگچان هنوز همانجا ایستاده بود.بیحرکت.چشمهایش مستقیم روی او.نه دوستانه.نه خصمانه.فقط… نگران؟نه.برای آن خیلی زود بود.بیشتر شبیه این بود که غریزهاش، بیآنکه مدرکی داشته باشد، به او میگفت:
چیزی درست نیست
.فضای دفترِ جوپ، برخلافِ انتظار، آرام نبود. سنگین بود؛ مثل هوای پیش از طوفان. بنگچان کنارِ پنجره ایستاده بود و به قطرات باران خیره شده بود، اما تمامِ حواسش در اتاق بود.
جوپ با آرامشی ترسناک به یونا نگاه میکرد.
«پارک یونا، خبر داری که ورودت به استری کیدز، سروصدای زیادی به پا کرده؟»
یونا سرش را پایین نگه داشت.
«خیر، قربان.»
جوپ با لبخندی که به دندانهایش ختم نمیشد، پوشهای را روی میز پرت کرد.
«شایعات همهجا هستن. میگن پولِ بابا باعث شده اینجا باشی. میگن صورتت کارِ جراحه.»
- ۲۴
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط