{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۷

پارت ۲۷
روز بعد — فاصله
صبح، ته‌سوک زودتر از همیشه خانه را ترک کرد. این بار حتی برای خداحافظی برنگشت. رزا پشت پنجره ایستاد و رفتنش را دید. آن کتِ ته‌سوک هنوز روی مبل بود؛ همان کتی که بوی غریبه می‌داد.

رزا حس می‌کرد هوا توی خانه سنگین‌تر شده. هر چه ته‌سوک کمتر حرف می‌زد، دیوارهای خانه بیشتر به هم نزدیک می‌شدند. او به آشپزخانه رفت تا قهوه درست کند، ولی دست‌هایش می‌لرزید. یادِ آن شب‌های اول افتاد؛ وقتی ته‌سوک با خنده می‌گفت: «خونه یعنی جایی که تو باشی.»

حالا ته‌سوک جایی بود، اما انگار «رزا» در آن نبود.

ظهر — اولین رویارویی
رزا گوشی ته‌سوک را دید که روی میز ناهارخوری جا مانده بود. این اولین بار بود که گوشی‌اش بدون رمز در دسترسش بود. قلب رزا تند می‌زد. می‌دانست نباید، ولی پاهایش خودش را به سمت میز کشاند.

صفحه گوشی روشن شد. یک نوتیفیکیشنِ جدید. نه اسمی، فقط یک شکلکِ کوچک: «🐚»

رزا نفسش حبس شد. انگشتش را روی صفحه گذاشت، ولی قبل از اینکه قفلش باز شود، گوشی لرزید و یک تماسِ تصویریِ ناشناس شروع شد. اسمِ تماس‌گیرنده؟ هیچی نبود. فقط یک فضای خالی.

رزا دکمه‌ی رد تماس را زد. تمامِ بدنش یخ کرده بود. حالا دیگر بحثِ «شاید» نبود. یک نفر دیگر در زندگیِ ته‌سوک بود که رزا حتی اسمش را هم نمی‌دانست.

غروب — طوفان
وقتی ته‌سوک شب به خانه برگشت، رزا دیگر آن زنِ ساکتِ شب‌های قبل نبود. توی اتاق نشسته بود و کت را جلوی درِ ورودی گذاشته بود.

ته‌سوک وارد شد. وقتی چشمش به کت افتاد، مکث کرد. نگاهش عوض شد؛ دیگر بی‌تفاوت نبود، یک جور «تدافعی» در چشمانش بود.

— چرا دست به وسایلم زدی؟ — صدایش سرد بود، مثلِ یخِ زمستان.

رزا بلند شد. صدایش نمی‌لرزید، ولی قلبش داشت از سینه بیرون می‌زد:

— چرا بویِ زنِ دیگه‌ای رو می‌دی، ته‌سوک؟

سکوتِ وحشتناکی اتاق را گرفت. ته‌سوک به او نگاه کرد. نه عذرخواهی کرد، نه انکار. فقط با یک لبخندِ تلخ و بی‌معنی به او خیره شد؛ لبخندی که از هزار تا فحش بدتر بود.

— تو خیلی وقته دیگه منو نمی‌بینی، رزا. تو فقط داری به یه سایه نگاه می‌کنی که فکر می‌کنی هنوز مالِ توئه.

او از کنار رزا رد شد و به سمت اتاق خواب رفت. رزا همان‌جا ماند؛ وسطِ خانه‌ای که دیگر خانه نبود. او فهمید که ترسِ اصلی‌اش، از دست دادنِ ته‌سوک نبود؛ ترسِ اصلی‌اش این بود که بفهمد ته‌سوکی که عاشقش بود، مدت‌هاست که مرده.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۶صبحآن صبح هوا بیرون روشن و صاف بود، ولی توی خانه یک ت...

پارت ۲۵ساعت از سه گذشته بود که صدای در اومد. نه کوبیدنِ آروم...

پارت هفدهمرزا سعی کرد بی‌تفاوت باشه، اما حضور ته‌سوک توی اتا...

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط