عشق ممنوع
عشق ممنوع
part=۲۴
هوسه نفس زنان رسید. * "رفتی جلوتر، ما رو جا گذاشتی."
جونگکوک خون روی شونهش رو پاک کرد. "بگو مینجون مسیر فرار رو قطع کنه. میرم پشت بوم."
مستقیم رفت جلو. از پلهها پایین نه، بالا. ضربان قلب: ۱۴۰. چشماش قرمز شده بود از خشم یا بیخوابی؟ شاید هر دو.
در پشت بوم رو لگد کرد. باز شد.
آرین آنجا بود. کنار هلیکوپتر که هنوز پروانههاش نگشته بود دور. یه دکمه توی دستش.
و امیلی.
امیلی. سه سال بعد. ایستاده بود کنار آرین، دستش قفل شده بود به مچ آرین، صورتش سفید، لباش ترک خورده، چشمانش...
جونگکوک فریاد نزد. فقط ایستاد. اسلحه پایین.
امیلی نگاهش کرد. این بار فرار نکرد. فقط ایستاد. مثل مجسمه. مثل همون روزی که رفت. ساکت. یخزده.
"بیا اینجا." جونگکوک صداش درید.
امیلی قدمی برداشت. جلو. ولی آرین دستش رو کشید.
آرین لبخند زد. خنک. "هی جونگکوک. دیر آمدی. زنم رو جا گذاشتی سه سال؟ چه شوهر خوبی."
جونگکوک اسلحه رو بالا گرفت. "دستت رو بزن پایین."
آرین دکمه رو فشار داد. بیپ. بیپ. بیپ.
"پس منفجرش میکنم کل قلعه رو. باهات. باهاش. با همه."
انگشت آرین روی ماشه. چشمای امیلی پر از اشک. هنوز حرف نزد. فقط نگاه میکرد به جونگکوک. مثل سه سال پیش. مثل اون غروب که گفت "فقط تو".
جونگکوک اسلحه رو گذاشت روی زمین. هوسه پشت سر فریاد زد: "نکن جونگکوک!"
جونگکوک به آرین نگاه نکرد. به امیلی نگاه کرد.
"قول بده برمیگردی؟ تو گفتی. منم قول دادم منتظر میمونم. سه سال منتظر شدم. حالا برگشتم. خودت گفتی اگه روزی خواستی حرف بزنم، گوش میدی. پس گوش کن."
امیلی لباش لرزید. برای اولین بار سه سال، یه کلمه از گلوش بیرون اومد:
"دلم... برات تنگ شده..."
منفجر نشد. هنوز.
آرین خندید. "احساساتی نشید لطفاً."
---
ادامه دارد....
part=۲۴
هوسه نفس زنان رسید. * "رفتی جلوتر، ما رو جا گذاشتی."
جونگکوک خون روی شونهش رو پاک کرد. "بگو مینجون مسیر فرار رو قطع کنه. میرم پشت بوم."
مستقیم رفت جلو. از پلهها پایین نه، بالا. ضربان قلب: ۱۴۰. چشماش قرمز شده بود از خشم یا بیخوابی؟ شاید هر دو.
در پشت بوم رو لگد کرد. باز شد.
آرین آنجا بود. کنار هلیکوپتر که هنوز پروانههاش نگشته بود دور. یه دکمه توی دستش.
و امیلی.
امیلی. سه سال بعد. ایستاده بود کنار آرین، دستش قفل شده بود به مچ آرین، صورتش سفید، لباش ترک خورده، چشمانش...
جونگکوک فریاد نزد. فقط ایستاد. اسلحه پایین.
امیلی نگاهش کرد. این بار فرار نکرد. فقط ایستاد. مثل مجسمه. مثل همون روزی که رفت. ساکت. یخزده.
"بیا اینجا." جونگکوک صداش درید.
امیلی قدمی برداشت. جلو. ولی آرین دستش رو کشید.
آرین لبخند زد. خنک. "هی جونگکوک. دیر آمدی. زنم رو جا گذاشتی سه سال؟ چه شوهر خوبی."
جونگکوک اسلحه رو بالا گرفت. "دستت رو بزن پایین."
آرین دکمه رو فشار داد. بیپ. بیپ. بیپ.
"پس منفجرش میکنم کل قلعه رو. باهات. باهاش. با همه."
انگشت آرین روی ماشه. چشمای امیلی پر از اشک. هنوز حرف نزد. فقط نگاه میکرد به جونگکوک. مثل سه سال پیش. مثل اون غروب که گفت "فقط تو".
جونگکوک اسلحه رو گذاشت روی زمین. هوسه پشت سر فریاد زد: "نکن جونگکوک!"
جونگکوک به آرین نگاه نکرد. به امیلی نگاه کرد.
"قول بده برمیگردی؟ تو گفتی. منم قول دادم منتظر میمونم. سه سال منتظر شدم. حالا برگشتم. خودت گفتی اگه روزی خواستی حرف بزنم، گوش میدی. پس گوش کن."
امیلی لباش لرزید. برای اولین بار سه سال، یه کلمه از گلوش بیرون اومد:
"دلم... برات تنگ شده..."
منفجر نشد. هنوز.
آرین خندید. "احساساتی نشید لطفاً."
---
ادامه دارد....
- ۶۳۳
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط