{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 142
✦.................................

چند پیام پایین‌تر، پاسخ جونگکوک بود:

«جونگکوک: نه.»

«جکسون: ولی اگه خودش بفهمه چی؟»

«جونگکوک: نمیفهمه.»

«جکسون: اگه نیکان پیداش کنه؟»

چند ثانیه فاصله بین پیام‌ها بود بعد پاسخ جونگکوک:

«جونگکوک: اجازه نمیدم همدیگه رو ببینن.»

نیکی نفسش را حبس کرد، چشم‌هایش آرام روی صفحه حرکت میکردند، یک پیام دیگر:

«جکسون: خودش هنوز فکر میکنه نیکان مرده؟»

این بار پاسخ جونگکوک کوتاه‌تر بود:

«جونگکوک: آره.»

«جکسون: پس بهتره همینطوری بمونه؟»

«جونگکوک: تا وقتی مجبور نشم، هیچ چیزی بهش نمیگی.»

نیکی دیگر چیزی نمیدید جز همان جمله...

+ امکان نداره... نیکان مرده...

لب‌هایش کمی از هم باز ماند، گوشی در دستش سنگین شده بود. نیکان اسمش بعد از سال‌ها دوباره جلوی چشمش آمده بود همان اسمی که سال‌ها با شنیدنش فقط یک چیز در ذهنش زنده میشد؛

برادری که به او گفته بودند دیگر وجود ندارد، به او گفته بودند نیکان مرده. آنقدر گفته بودند که نیکی بالاخره مجبور شده بود باورش کند اما حالا... نیکان زنده بود دست نیکی آرام شروع به لرزیدن کرد.

یک بار صفحه را بست و دوباره باز کرد؛ انگار مغزش دنبال راهی میگشت تا چیزی را که دیده بود انکار کند.

چشم‌هایش دوباره روی پیام‌ها برگشت.

«افراد نیکان دارن دنبالش میگردن.»

افراد نیکان یعنی خودش... یعنی نیکان واقعاً زنده بود. نیکی با دست لرزان پیام‌ها را بالاتر کشید

پیام‌های قدیمی‌تر را خواند؛ اسم نیکان چندین بار تکرار شده بود؛ قرارها، آدرس‌ها، گزارش‌هایی که جکسون برای جونگکوک فرستاده بود.

و بین تمام آن‌ها یک چیز بیشتر از همه ذهن نیکی را به خودش قفل کرد:

«نیکان هنوز زنده‌ست.»

نیکی به پشتی صندلی تکیه داد نفسش بالا نمیآمد، چشم‌هایش را بست و سعی کرد خودش را آرام کند اما قلبش با شدت میزد گوشی را پایین آورد. نمیتوانست باور کند؛ نیکان نمیتوانست زنده باشد

اگر زنده بود... پس چرا همه گفته بودند مرده؟ چرا هیچکس به او نگفته بود؟و چرا جونگکوک میخواست او نفهمد؟

نیکی دوباره صفحه را بالا کشید، این بار عکس کوچکی کنار یکی از پیام‌ها ظاهر شد.

عکس را باز کرد؛ تصویر برای چند لحظه تار بود، اما وقتی واضح شد، نفس نیکی کامل برید... مردی در عکس ایستاده بود چهره‌ای که سال‌ها بود ندیده بود چهره‌ای که حتی بعد از این همه سال، مغزش هنوز میشناخت؛

موها، چشم‌ها، فرم صورت و مهم‌تر از همه... کنار پیشانی‌اش، نزدیک خط رویش مو، یک نشانه‌ی کوچک و قدیمی، نیکی گوشی را نزدیک‌تر آورد، انگشت‌هایش بیشتر لرزیدند

آن نشانه را میشناخت، محال بود اشتباه کند، سال‌ها قبل...

ـ [ فلش‌بک | چندین سال قبل ]

صدای دعوای بچه‌ها از حیاط خانه بلند شده بود. نیکی با صورت خیس از اشک، روبه‌روی نیکان ایستاده بود. نیکان چند سال بزرگ‌تر از او بود و دستش را جلوی صورتش گرفته بود

نیکان: نیکی، گفتم ولش کن!

نیکی با اخم و چشم‌های پر از اشک گفت:

+ مال منه!

نیکان: مال تو نیست!

+ هست!

نیکان: نیست!

نیکی که از عصبانیت دیگر چیزی نمیفهمید، دستش را بالا برد و با تمام توان به سمت نیکان زد، همه‌چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که خودش هم نفهمید ضربه دقیقاً کجا خورد.

نیکان یک قدم عقب رفت، پایش به لبه‌ی سنگ گیر کرد و سرش با گوشه‌ی میزچوبی کنار حیاط برخورد کرد؛ صدای برخورد نیکی را همان لحظه ساکت کرد، چشم‌ هایش گرد شد

+ نیکان؟

نیکان دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.. چند ثانیه بعد وقتی دستش را پایین آورد، یک خراش کوچک کنار پیشانی‌اش دیده میشد.

نیکی تمام رنگ صورتش پرید

+ داداش...

چشم‌هایش پر از اشک شد و چند ثانیه بعد با صدای لرزانی گفت:

+ من نمیخواستم...

نیکان نفسش را بیرون داد

نیکان: بیا اینجا.
دیدگاه ها (۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 143✦..................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 141✦..................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون 𝗣𝗔𝗥𝗧 : 140✦..................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط