{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم: چهره‌ی خیانتکار 🥀🖤

پارت دهم: چهره‌ی خیانتکار 🥀🖤
اتاق کنترل در سکوت فرو رفته بود.
تصویر روی مانیتور ثابت مانده بود.
ا.ت با ناباوری به صفحه خیره شد.
— امکان نداره...
جونکوک جلو رفت.
— کیه؟
ا.ت جواب نداد.
رئیس به مانیتور نگاه کرد و ناگهان گفت:
— خاموشش کنید!
جونکوک برگشت.
— چرا؟
— همین الان!
اما دیر شده بود.
تصویر واضح‌تر شد.
چهره‌ی فرد ناشناس روی صفحه افتاد.
سامان، رئیس نگهبان‌های عمارت.
مردی که سال‌ها مسئول امنیت خانواده بود.
یکی از نگهبان‌ها با ناباوری گفت:
— سامان؟!
آرین با عصبانیت گفت:
— محاله.
ا.ت آرام پرسید:
— یعنی اون خائنه؟
جونکوک سرش را تکان داد.
— هنوز نمی‌دونیم.
رئیس با عصبانیت گفت:
— باید پیداش کنیم.
اما ناگهان تلفن یکی از نگهبان‌ها زنگ خورد.
او جواب داد.
چند ثانیه بعد رنگش پرید.
— سامان...
جونکوک پرسید:
— چی شده؟
— سامان توی اتاق کنترل نیست.
آرین گفت:
— کجاست؟
مرد جواب داد:
— کسی نمی‌دونه.
جونکوک فوراً گفت:
— همه خروجی‌ها رو ببندید.
اما ا.ت به صفحه مانیتور نزدیک شد.
— صبر کنید.
جونکوک برگشت.
— چی؟
ا.ت به تصویر اشاره کرد.
— به ساعت نگاه کن.
روی صفحه زمان ضبط نوشته شده بود:
۰۲:۱۳
ا.ت گفت:
— این همون ساعتیه که دفعه قبل دیدیم.
جونکوک چند ثانیه فکر کرد.
— یعنی سامان هر شب ساعت ۲:۱۳ وارد اتاق ۱۳ می‌شده؟
آرین گفت:
— یا کسی می‌خواسته ما این‌طور فکر کنیم.
ناگهان صدای بلندی از بلندگوی اتاق پخش شد.
همان صدای ناشناس:
— بالاخره فهمیدید.
همه برگشتند.
— سامان خائن نیست.
ا.ت با تعجب گفت:
— پس چرا تصویرش اینجاست؟!
صدای مرد خندید.
— چون تصویر برای ده سال پیشه.
جونکوک به مانیتور نگاه کرد.
— چی؟
— سامان ده سال پیش با پدرت کار می‌کرد.
رئیس آرام گفت:
— بس کن.
صدای مرد ادامه داد:
— شما دنبال خائن اشتباهی می‌گردید.
مکث.
— خائن واقعی هنوز داخل عمارت است.
ا.ت گفت:
— پس کیه؟!
صدای مرد جواب داد:
— خودت باید پیداش کنی.
تماس قطع شد.
همه ساکت ماندند.
جونکوک به ا.ت نگاه کرد.
— از این لحظه هیچ‌کس تنها حرکت نمی‌کنه.
ا.ت گفت:
— حتی تو؟
— مخصوصاً من.
— چرا؟
— چون اگر خائن واقعاً داخل عمارت باشه، ممکنه من هم هدف باشم.
ا.ت کمی مکث کرد.
— پس...
— چی؟
— یعنی باید همیشه کنار هم بمونیم؟
جونکوک گفت:
— برای امنیت.
ا.ت لبخند زد.
— خب، حداقل این یکی خوبه.
جونکوک اخم کرد.
— زیادی خوشحال نباش.
در همین لحظه در اتاق کنترل باز شد.
سامان وارد شد.
همه اسلحه‌ها و نگاه‌ها به سمتش برگشت.
سامان دست‌هایش را بالا برد.
— صبر کنید!
جونکوک گفت:
— تکون نخور.
سامان نفس‌زنان گفت:
— من خائن نیستم.
ا.ت پرسید:
— پس کجا بودی؟
سامان یک فلش کوچک از جیبش بیرون آورد.
— داشتم اینو پیدا می‌کردم.
جونکوک آن را گرفت.
روی فلش فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«بیتا»
ا.ت با دیدن اسمش خشکش زد.
— این... اسم منه.
سامان آرام گفت:
— می‌دونم.
و بعد جمله‌ای گفت که تمام اتاق را در سکوت فرو برد:
— چون پرونده‌ی واقعی ا.ت...
مکث کرد.
— هنوز بازه.
🥀 ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت نهم: چهار مظنون 🥀🖤چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای دستگاه ...

نوشتنپارت هشتم: اتاق ۱۳ 🗝️🖤درِ زیرزمین با صدای بلندی باز شد....

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط