❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 215♡。)
صبحانه دیگه بهم نچسبید از سالن زدم بیرون رفتم
توي راهرو به هواي آزاد نیاز داشتم.
نفس عمیق کشیدم که دستي روي موهام کشیده شد.
با لبخند برگشتم
سمت صاحب دست. بهم لبخند زد.
پردرد گفتم : تو که از حرف جولي ناراحت نشدي؟ چشماشو بست و نفسشو بیرون داد و گفت : نه
دستمو روی سینه اش گذاشتم و چيزي نگفتم.
میدونستم ناراحت شده
جونگکوک : باید برم.. فقط خواستم مطمین شم حال تو خوبه..
سر تکون دادم و گفتم : من خوبم
سر تكون داد و شقيقه ام رو بوسید و رفت.
چشمامو با آرامش بستم
و به صداي قدمهاي مردونه اش گوش سپردم.
روزها انگار مثل برق و باد میگذشت. تا چشم باز کردم دیدم مهلت به پایان رسیده
و فرداشب عروسیمه عروسیم..با جونگکوک..
مردي که همه روح و قلب و جسمم رو تسخیر کرده بود مردي که توي هر نفسم همراهم بود.
نلي رسيده بود
و پرانرژي و شاد اینور و اونور میرفت
و با مامان کارها رو سر و سامون میدادن
کل قصر در تکاپو و برو و بیا بود
همه در حال تهیه انواع غذاها و نوشيدني ها وكيك و تزیینات سالن بودن.
از کل سالن نوارهاي رنگي اویزون بود
که مثلا داشتن سر و سامونش میدادن
و كيك بزرگي وسط سالن بود داشتن
روش رو با گل تزیین میکردن
بعید بود وارد سالن بشي
و سرراه به خدمتکار نباشي.
که نمیدونم چرا دلم گرفته بود شاید هم ترسیده بودم. بي حوصله رفتم ته باغ و گوشه اي به درختي تکیه دادم و کز کردم.
زانوهامو بغل کردم و سعی کردم
محتویات ذهنم رو مرتب کنم..
ذهنم پراز فکرها و ترسهاي بي معني و پوچ و بهم ریخته بود. قلبم بي وقفه تند میزد
و اروم نمیشد. ساعت ها اینجا نشسته بودم.
(。♡part 215♡。)
صبحانه دیگه بهم نچسبید از سالن زدم بیرون رفتم
توي راهرو به هواي آزاد نیاز داشتم.
نفس عمیق کشیدم که دستي روي موهام کشیده شد.
با لبخند برگشتم
سمت صاحب دست. بهم لبخند زد.
پردرد گفتم : تو که از حرف جولي ناراحت نشدي؟ چشماشو بست و نفسشو بیرون داد و گفت : نه
دستمو روی سینه اش گذاشتم و چيزي نگفتم.
میدونستم ناراحت شده
جونگکوک : باید برم.. فقط خواستم مطمین شم حال تو خوبه..
سر تکون دادم و گفتم : من خوبم
سر تكون داد و شقيقه ام رو بوسید و رفت.
چشمامو با آرامش بستم
و به صداي قدمهاي مردونه اش گوش سپردم.
روزها انگار مثل برق و باد میگذشت. تا چشم باز کردم دیدم مهلت به پایان رسیده
و فرداشب عروسیمه عروسیم..با جونگکوک..
مردي که همه روح و قلب و جسمم رو تسخیر کرده بود مردي که توي هر نفسم همراهم بود.
نلي رسيده بود
و پرانرژي و شاد اینور و اونور میرفت
و با مامان کارها رو سر و سامون میدادن
کل قصر در تکاپو و برو و بیا بود
همه در حال تهیه انواع غذاها و نوشيدني ها وكيك و تزیینات سالن بودن.
از کل سالن نوارهاي رنگي اویزون بود
که مثلا داشتن سر و سامونش میدادن
و كيك بزرگي وسط سالن بود داشتن
روش رو با گل تزیین میکردن
بعید بود وارد سالن بشي
و سرراه به خدمتکار نباشي.
که نمیدونم چرا دلم گرفته بود شاید هم ترسیده بودم. بي حوصله رفتم ته باغ و گوشه اي به درختي تکیه دادم و کز کردم.
زانوهامو بغل کردم و سعی کردم
محتویات ذهنم رو مرتب کنم..
ذهنم پراز فکرها و ترسهاي بي معني و پوچ و بهم ریخته بود. قلبم بي وقفه تند میزد
و اروم نمیشد. ساعت ها اینجا نشسته بودم.
- ۱.۴k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط