{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P⁹

P⁹


صبح روز بعد، سه دختر در کافه‌ای کوچک نشسته بودند.

یورا عکس را روی میز گذاشت.

«خب... چطوری باید یه نفر رو پیدا کنیم که چهار ساله ندیدیمش؟»

سوآه گفت: «از مدرسه شروع می‌کنیم.»

هاری ساکت بود.

سوآه متوجه شد.

«هاری، تو مطمئنی جیوو زنده‌ست؟»

هاری آهسته گفت: «چه‌یون بهم گفت.»

یورا سریع پرسید: «کی؟ کی بهت گفت؟»

هاری سرش را بلند کرد.

«یک هفته قبل از ناپدید شدنش.»

سه دختر به هم نگاه کردند.

هاری ادامه داد:

«چه‌یون گفت جیوو برگشته... و دوباره داره دنبالش می‌گرده.»

همان لحظه گوشی سوآه زنگ خورد.

شماره ناشناس.

سوآه جواب داد.

چند ثانیه سکوت بود.

بعد صدای یک دختر از آن طرف خط آمد:

«سوآه...»

سوآه خشکش زد.

«تو کی هستی؟»

دختر خندید.

«واقعاً منو یادت نمیاد؟»

تماس قطع شد.

یورا با نگرانی پرسید: «کی بود؟»

سوآه آرام گوشی را پایین آورد.

«جیوو.»

هاری رنگش پرید.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، یک پیام جدید رسید:

«فقط یک نفر از شما می‌دونه چه‌یون کجاست.»

سه دختر به هم نگاه کردند.

این بار، هیچ‌کدام مطمئن نبودند به دیگری اعتماد کنند.





ادامه در پارت ۱۰...
دیدگاه ها (۰)

P³سوآه گوشی چه‌یون را در دستش گرفته بود.یورا با نگرانی گفت: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط